چو آهنگ خيل سرافراز كرد * فلك بازى طرفه آغاز كرد
هراسى در آن خسرو آمد پديد * خرد شد ز مغز سرش ناپديد
سرش گشت پردرد و دل پرگداز * از آنجا كه بد خسته گرديد باز
برفتند خوارزميان در گريز * نبردند با جان شيرين ستيز
[ چو ] سلطان از آن رزم بركرد روى * فتاد اندر آن روميان گفتوگوى
كه هست اين حيلهاى خوارزميان * كه رفتند ناخورده زخم از ميان
نبايد شدن از پى آن گروه * مبادا كه گرديم ما بىشكوه
[ به ره ] كرده باشند ايشان كمين * نبايد شدن از پى رزم و كين
ز بيم كمين پيشتر كس نرفت * پى خيل مردانه كركس نرفت
گريزان بشد شاه خوارزم نيز * سرى پر ز كينه دلى پرستيز
به اخلاط شد خسته آن شاه باز * وز آنجا به خوى رفت آن سرفراز
ورا خادمى بود تابان چو مهر * به دو داده سلطان دلوجان چو مهر
در آن ره بمرد آن بت آذرى * نهان كرد رخ را ز شه چون پرى
دل خسرو آمد ز مرگش به درد * جدا گشت ز آسايش و خواب و خورد
بر او چون زنان مويه مىكرد شاه * نشست از بر تخت بر خاك راه
به مرده همىگفت كاى نازنين * چرا سر نهادى و گشتى حزين
ز تو رخ نهفتن سزاوار نيست * تو خفتى مرا بخت بيدار نيست
تو بخت منى ، بخت بيدار به * تو عمر منى ، عمر در كار به
ز خواب اى قلج سر برآوردمى * كه هستند بىهوش تو عالمى
تو آزردهاى از من اى كامياب * نخواهى مرا بازدادن جواب
ز من گر دلآزردهاى بازگوى * به من اى مه از مهر بنماى روى
چنان گشت آشفته مغز سرش * كه نزديك تابوت بردى خورش
گشادى سر تنگ تابوت اوى * بديدى لب همچو ياقوت اوى
نهادى برش آش گفتى بخور * مپوشان ز من روى چون ماه و خور
قلج بود اقبال آن شه بمرد * دل و دانش و هوش خسرو ببرد
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 1237
مساهمون: حكيم زجاجى
ص١٢٣٧