بفرمود سلطان پيروز جنگ * كه تا سروران بركشيدند تنگ
به يكبار شمشيرها از قراب * كشيدند مانندهء آفتاب
بر آن گرجيان بداختر زدند * جهانى در آن جنگ بر سر زدند
فكندند چندان سران را ز پاى * كه از كشته خالى نبد نيز جاى
در آن رزم سلطان چو تنداژدها * عنان فرس كرد از كف رها
به زخمى همىكرد يك تن دو نيم * گريزان برفتند گبران ز بيم
به تنها تن خويش نهصد بكشت * به يكبار گبران نمودند پشت
اتابك كه ايوانيش بود نام * گريزان بشد همچو ماهى ز دام
به سوهان درون رفت از بيم تيغ * همىرفت و مىخورد درد و دريغ
به ديرى درون منزوى گشت گبر * بباريد از ديده خون همچو ابر
بيفكند اطلس در آنجا ز بيم * بهجايش بپوشيد گيلى گليم
به دير اندر از تيغ سلطان گريخت * نبد مردى اندر تنش ز آن گريخت
گرفتار شد شلوه « 1 » بدكنش * بزد ناگهان سرورى گردنش
بكشتند چندان از آن لشكرش * كه يك سال بد كركسان را خورش
ز كشته كجا بر زمين جاى بود * در و كوه دست و سر و پاى بود
چنين كرد گردون گردان امير * گرفتند بىمر ز گرجى اسير
دوين بستد آن شاه با دين و داد * [ به عزم ] « 2 » دوانى روان شد چو باد
به تفليس شد شاه گيتىگشاى * به تخت اندرآورد با تاج پاى
به هرجا فرستاد خسرو خبر * از آن نصرت و كار فتح و ظفر
برآورد شهباز اقبال پر * ببستند آيين به هربوموبر
بشارت بشد آن به بغداد و روم * بياراستند آن سران مرزوبوم
ز تفليس شد تا به حد عراق * وز آنجا روان شد به جنگ براق « 3 »
به كرمانزمين راند مانند برق * براق اندر آن بوم بد شاه شرق
ز سلطان خبر يافت شد در گريز * براق سرافراز چون برق تيز
هامش
( 1 ) شره
( 2 ) بقرص
( 3 ) براق حاجب در اصل قراختاى بود و زمانى ملازمت سلطان محمد مىنمود . حبيب السير ، ج 2 ، ص 654 .