بيايند نزد تو شاهان شام * چو بينند در جنگ تو كرج نام ( ؟ )
به فرمان دستور باعقل و راى * به اسب اندرآورد سردار پاى
ز تبريز با لشكر بىشمار * كمر بست و بگرفت رمح چو مار
سپه بود با او دو ره سى هزار * همه ترك خوارزم و مردان كار
ططرخان ( ؟ ) طلايه به پيش اندرون * يكى ترك بد سخت ريزنده خون
به دست چپ شاه بد اوزخان « 1 » * زمين گرد بگرفت و گردون دخان
يكى گرد پرهيبت پر ز خشم * سوى راستش بد ، ملك اورچشم
به اطلس ملك ( ؟ ) داد يكسر بنه * كه چون شير كردى جدل يكتنه
كمينگاه كايناج خان را سپرد * بدان شغل نازك ورا نام برد
بدين تعبيه شهريار جوان * گذر كرد از خطهء نخجوان
به نزد دوين شاه زد بارگاه * طلايه فرستاد بىمر سپاه
وز آن روى ايوانى « 2 » نامدار * بيامد بياورد چندان سوار
كه پر گشت ز آن خيل دريا و كوه * وز آن قوم بد آسمان را شكوه
شه گرج بر شيوهء روميان * به زنار شماس بسته ميان
ز قسيس و مطران و رهبان شوم * به جنبش درآمد همه مرزوبوم
سپه بود افزونتر از صد هزار * همه عيسوى ، گبر ، زناردار
به هر جاى آواز ناقوس بود * وز اينروى سبوح و قدوس بود
دو لشكر كشيدند صف همچو كوه * ستادند گبران گروها گروه
بفرمود سلطان به خوارزميان * كه بندند خون ريختن را ميان
ز خوارزم اول كمان بود و تير * كه باريد چون از هوا زمهرير
از آن هول گرجى رميدن گرفت * چو خوارزمشاه آرميدن گرفت
كمان برگرفتند پيلان مست * كشيدند شست و گشادند دست
از آن گرجيان در صف كين و جنگ * بكشتند چندان به تير خدنگ
كه خون از سر مه به ماهى رسيد * سپيدى نماند و سياهى رسيد
چو آن گرجيان زخم خوردند سخت * از آنجا كه بد حمله كردند سخت
هامش
( 1 ) اوزخان ، از سرداران جلال الدين . تاريخ جهانگشاى جوينى ، ج 2 ، ص 140 .
( 2 ) شلوه و ايوانى با ديگر اعيان گرجى را دستگير كردند . تاريخ جهانگشاى ، ج 2 ، ص 159 .