پادشاهى سلطان جلال الدين منكبرنى بن محمد هفت سال بود
جز اين نيست كردار گردان سپهر * به هركس كه پيوسته ، ببريد مهر
ز تن جامهء دشمنى بركنيم * به جان قصهء منكبر سر « 1 » كنيم
جلال است القاب آن شهريار * ز پشت محمد ، شه كامكار
تكش بود باب محمد ، يقين * كه بد پور اتسز شه بىقرين
ز پشت محمد بد ، آن نامجوى * روان بود آب مرادش به جوى
تكيننوش ( ؟ ) بودست او را پدر * غلام ملكشاه بد ، نامور
فزون ز اين ندارند ايشان نژاد * كه كردم يكايك به پيش تو ياد
على بن ايتغمشاش « 2 » بد وزير * كه بد ملك را ز او شرف ، ياد گير
ز خوارزم بد اصل آن كان جود * كه زنده ز كارش بدى جان جود
كرم را دل نامور مايه بود * خرد را سرافراز پيرايه بود
چو تبريز بگرفت سلطان به راى * در آن بوموبر شد چو پرّان هماى
نشست از بر تخت با تاج زر * برادر برش تنگ بسته كمر
شهى بود اسمر ، نه بالابلند * فروهشته مويى بسان كمند
ميانتنگ و باريك مانند موى * دلير و قوىزهره و تركروى
بدانگونه بد موى سر درفراز * كه بر وى گره مىزد آن سرفراز
به مردى و زهره ، چو غرنده شير * نگشتى سرافراز از رزم سير
چو بگرفت آن ملك بر وى قرار * پرانديشه بودى ز خيل تتار
ز انديشه يك شب نمىكرد خواب * به كام دل خود نمىخورد آب
به دو گفت دستور ، كاى شهريار * از اين بيش انديشه در دل ميار
سپه ساز و آهنگ ابخاز كن * در فتح بر مؤمنان باز كن
به هم برزن اين گرج و سوهان به تيغ * مدار از عدو گرز و خنجر دريغ
چو با گرج بينند جولان تو * شود جمله عالم به فرمان تو
هامش
( 1 ) نى
( 2 ) آيتغمش بر ممالك متصرفى او از همدان و رى . . . تاريخ جهانگشاى جوينى ، 3 / 409 - 408 .