به شرطى كه بانو شود جفت شاه * كه بد مشترى را نظر سوى ماه
ز تبريز ملكه روان شد به خوى * خبر شد بر ازبك نيكپى
اتابك به گنجه خبردار شد * گل و لاله در چشم او خار شد
پراكنده گشتند از او لشكرش * چو حاكم نديدند در كشورش
غلامان از او روى برگاشتند * ورا بىكس و يار بگذاشتند
چو ديدند كز شاه برگشت بخت * بيفتاد از ملك و اورنگ و تخت
سر خود گرفتند و تند همچو باد * نكردند از آن شاه فرخنده ياد
پسر داشت ازبك يلى لال بود * چو مرغ نگون بىپر و بال بود
چو گويا نبد كامران را زبان * نشد نامور مهتر و مرزبان
به حصن النجه « 1 » شد آن شهريار * نبودش جز از غصه و رنج يار
يكى ماه در قلعه بيمار بود * به صد محنت و رنج و تيمار بود
ورا دايهاى بود مفلوك و پير * ز تبريز شد نزد ازبك چو تير
به گرماوه دربود رنجور شاه * بشد دايه نزديكش از گرد راه
بپرسيد ازبك از آن پيرزن * دلش بود خسته ز رنج و حزن
كه از بانوى من چه دارى خبر * بگو پيش من يكبهيك ذربهذر
چنين گفت با شه زن گندهپير * كز آن بىوفا ياد هرگز مگير
مكن ياد از او تا توانى دگر * كه شد بىوفا جفت بيدادگر
بر آن است تا جفت سلطان شود * به رتبت بر از ماه و كيوان شود
چو بشنيد شاه آن سخن آه كرد * ز كار جهان دست كوتاه كرد
به گرماوه در كامران زرد شد * برآمد ز تن جان ، دمش سرد شد
ز درد زن آن شاه مردان بمرد * روان را به خوارى و زارى سپرد
چو رفت از جهان خسرو نامجوى * نماند اندر آن دودمان رنگوبوى
ملك خامش اندر پى باب شد * ز جوى چنان خسروى آب شد
نباشد از آن نرمتر پادشاه * به تندى و تيزى نرفتى به راه
زمانه از او مهر ببريد زود * برآمد ز ناگاه از آن دوده دود
هامش
( 1 ) النجق ؛ اتابك در قلعهء النجه بدين شكنجه و غصه جان تسليم كرد . تحرير تاريخ وصاف ، 339 .