سپاه تو چون گرگ غارتگرند * چو آب روان خون مردم خورند
نيارد كسى روى كردن به راه * ز بيم سر خنجر اين سپاه
ز يزدان ندارند هرگز سپاس * هم آن از تو اى شاه ، در دل هراس
از اين كارشان دست كوتاه كن * روان را سوى روشنى راه كن
چو درياى ژرف است اين خسروى * حد [ يثى است ] اى كامران معنوى
به گردون رسيده از اين بحر موج * در او مىرود آدمى فوجفوج
ز دريا به كشتى توان شد برون * چو كشتى نسازى شوى سرنگون
تو كشتى در اين بحر از عدل ساز * ز جود و كرم بادبان بر فراز
ز علمت گرانبار كن لنگرش * نظر كن پس آنگه سوى معبرش
ز دريا بدين شكل شايد گذشت * بسا خسروا كاندر آن غرق گشت
در كامرانى گشودم تو را * ره رستگارى نمودم تو را
به كشتى توانى گذشتن ز آب * تو را « 1 » عدل كشتى « 2 » است اى كامياب
چو خورشيد رخشان جهانگير شو « 3 » * مشو چون كمان ، راست چون تير شو « 4 »
به ميدان دانش درانداز گوى * دروغ اى شهنشاه با كس مگوى
هرآنگه كه گفتار شه گشت راست * از او زهرهء سركشيدن كهراست
اگر شاه را قول باشد دروغ * حديثش به جايى نگيرد فروغ
نماند بهجا عهد و پيمان او * نيايد كسى زير فرمان او
حديث مرا بشنو و ياد كن * مقامى در اين شهر آباد كن
برآور يكى قصر عالى بلند * كه از باد و باران نيابد گزند
ز غارت ، ز خون ريختن دور باش * مزن بر دل خستگان دور باش
مكن اين بروبوم زيبا به زور * مگردان به جوى اندرون آب شور
به صلح اى جهانگير بگشاى شهر * به كس اى سرافراز منماى قهر
بمان تا شود دخت طغرل برون * چو او شد بيا تو به شهر اندرون
به گفتار او كامران كار كرد * خرد با دل خويشتن يار « 5 » كرد
چنان كرد كاو گفت ، آن شهريار * ببستند عهدى بر آن استوار
هامش
( 1 ) ورا
( 2 ) گشت
( 3 ) بشد
( 4 ) بشد
( 5 ) باد