در آن گردش رزم و جاى نبرد * به قتل آمدى بىكران اسب و مرد
برون آمدى ناصر دين دلير * زدى بر صف خيل سلطان چو شير
فكندى تنى چند و بازآمدى * گهى زير و گه بر فراز آمدى
يكى هفته ز اينگونه كردند جنگ * گرفتند پيرامن شهر تنگ
بريدند از شهر تبريز آب * فتادند آن مردمان در عذاب
خورش تنگ شد رفت از دست كار * دگرگونه بد گردش روزگار
نبود اندر آن بوموبر آب و نان * نخوردند جز نوك تير و سنان
خورش چون در آن شهر ناياب شد * ز روى دليران دين آب شد
بزرگان دين نامداران مرد * برفتند نزديك ملكه به درد
به بانو بگفتند احوال كار * ز نيكوبد گردش كارزار
كه شد كار بر اهل تبريز تنگ * ببريد از روى اقبال رنگ
نبايد دگر نام از رزم برد * ببايد ولايت به سلطان سپرد
فرستيم نزديك سلطان پيام * بدان تا نهد تيغ كين در نيام
ز قزوين بزرگى در آن شهر بود * كه او را ز هردانشى بهر بود
به فضل و فضايل پديد آمده * به شكل و شمايل مديد آمده
فصيح و سخنگوى و به اعلم و راى * نهاده ز اقبال بر چرخ پاى
لقب عز دين بو الفضايل به نام * شكرپاسخ و نغز و شيرينكلام
سخن چرب گفتى به شيرينزبان * به دل با همه كس بدى مهربان
به نزديك سلطان شد آن بىنظير * سخن گفت مانندهء شهد و شير
به شيرين سخن خلق را گرم كرد * دل خسرو كامران نرم كرد
چنين گفت كاى شاه كشورگشاى * چو خورشيد تابان به روى و به راى
تو را ايزد از جنگ خيل تتار * رهانيد و روزت نگرديد تار
چو خواهى كه گردون شود يار تو * به كيوان رسد ز اين ميان كار تو
مكن با فروماندگان جز كه داد * چو يزدان تو را فر و فرهنگ داد
در اين بوموبر دور باش از ستيز * سليمان شدى خون مورى مريز
مكش خنجر از بهر خون ريختن * بياساى از فتنهانگيختن
ز گيتى نگه كن كه بابت چه برد * برفت و جهان دشمنان را سپرد
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 1224
مساهمون: حكيم زجاجى
ص١٢٢٤