وز آنجا به همدان شد آن دينپناه * به گردش ز تركان فراوان سپاه
غياث محمد ورا يار شد * برادر بر شاه بر كار شد
بشد منكبرنى « 1 » سوى شهر زور * زمين بود پرآدمى و ستور
بيامد به شهر مراغه چو شير * و يا همچو تند اژدهاى دلير
گرفت آن بروبوم را شهريار * وز آنجا بيامد چو باد بهار
ز سلطان چو طغرايى آگاه شد * گزين شمس دين « 2 » افسر ماه شد
به درگاه ملكه شد آن نامدار * بگفت از هجوم شه كامكار
به تبريز لشكر فراوان نبود * گل باغ اقبال خندان نبود
جوانان تبريز را خواند پيش * سخن گفت با هريك از جاى خويش
درم داد بانو به مردان كار * پى كوشش و گردش گيرودار
به شهر اندرون بد رئيسى همام * محمد ورا نام و كنيت نظام
ز خويشان طغرايى بىقرين * برون شد ز تبريز دل پر ز كين
بر منكبرنى شد از گرده راه * بياورد نزديك شهر آن سپاه
گرفتند تبريز را در حصار * اميران برفتند از هركنار
برآمد ز هر جاى آوازهها * پياده برون شد ز دروازهها
يكى مير آقوش كوچك ( ؟ ) به نام * به شهر اندرون بود با چل غلام
چو خوارزميان رزمساز آمدند * به نزديك بارو فراز آمدند
فكندند ديوار باغ آن سران * به رزم ايستادند از هركران
به شهر اندرون رفت آتش برون * روان گشت هر جاى درياى خون
پياده بسنده نبد با سوار * همىگشت در پاى اسبان فگار
هوا تيره چون موج درياى نيل * پياده نگونسار در پاى پيل
جوانان تبريز همچون پلنگ * دوان گشته با جعبه و نيم لنگ
سوى چرخ مىرفت بانگ و نفير * ز ابر كمان بود بارنده تير
هامش
( 1 ) جلال الدين منكبرنى قصد آذربايجان نموده اتابك به قلعه النجق گريخت . حبيب السير ، ج 2 ، ص 558 .
( 2 ) بعد از آنكه خبر كشته شدن خاص بگ در آذربايجان به شمس الدين اتابك ايلدگز رسيد .
حبيب السير ، ج 2 ، ص 527 .