گذشتند از آب جيحون چو باد * ندارد از آن خيل گردون به ياد
برفتند نزديك خان كامكار * ز راه تبت تا ديار تتار
ز رفتار تاتار دل كام يافت * پس از مدتى عالم آرام يافت
اتابك به حصن طلى ( ؟ ) رفته بود * ز دل گرد اندوه و غم رفته بود
غلامى كه سغديش مىخواند شاه * برفت و بياورد بىمر سپاه
بروبوم شهر و ولايت بسوخت * ز خشم و ز كين آتشى برفروخت
نهاد آن نكوهيده بر درد زاغ * نه پاليز ماند آن بداختر نه باغ
چه فتنه كز آن بدرگ آمد پديد * شد از هرتنى كام دل ناپديد
به بيخورگان ( ؟ ) و مراغه شتافت * از او هرتنى بىكران رنج يافت
اتابك سپاهى گران كرد راست * روان كرد با خيل از آنسان كه خواست
بيامد بداختر صفى بركشيد * وز آن شاه گردنكشان سركشيد
چو ازبك به رزم اندرون گشت تيز * بشد بندهء بىوفا در گريز
گريزان بداختر به تبريز گشت « 1 » * ز پرويزن ديده خونريز گشت
بر جفت ازبك شد آن بدگهر * ببوسيد خاك در آن بىهنر
به زنهار بگشاد بدرگ زبان * زنى بود پردانش و مهربان
به مرد نكوهيده زنهار داد * در آن كار دانسته زن بار داد
بيامد اتابك به تبريز باز * دگرباره اين گردش تيزتاز
به بازى برآورد صد گونه رنگ * گهر بر درآورد ناگاه سنگ
به آران شد ازبك تهى كرد جاى * به تبريز بد بانويى دلرباى
بد او دختر طغرل ارسلان * زنى بود از جمع روشندلان
دو ره ده « 2 » چو بر ششصد « 3 » افزود سال * دو بالاى آن گير اى بىهمال
شد از دودهء ايلدگز رنگوبوى * بيفتاد آب سعادت ز جوى
ز هندوستان پور خوارزم شاه * برون آمد و كرد گيتى سياه
به بغداد بگذشت مانند دود * از او خلق را رنج و محنت فزود
دقوق « 4 » آن سرافراز بستد به جنگ * بباريد بر خستگان تير و سنگ
هامش
( 1 ) رفت
( 2 ) دو ده
( 3 ) شصت
( 4 ) بعضى نواحى دقوق را غارت كرد . تحرير تاريخ وصاف ، ص 177 .