براندند ز آنجاى تا اردبيل * بگشتند ياغى ، نماندند ايل
گرفتند آن شهر و رفتند شاد * به آران زمين تا در برگشاد
به خلق جهان آتش اندر زدند * همان خطهء بيلقان بستدند
سگ و گربه كشتند چون كس نماند * فلك بر سر خستگان خون فشاند
روان بود هر جاى خون همچو جوى * به شروان نهادند پرخشم ، روى
ز اول به شهر شماخى « 1 » شدند * بدانجاى تنگ از فراخى شدند
گرفتند شروان به شمشير و تير * بكشتند و بردند بىمر اسير
چو بر ششصد افزود گردون دو هشت * به خون اندرون چرخ گردون بگشت
ز شهر شماخى برون آمدند * برفتند و جوياى خون آمدند
به دربند آلان نهادند سر * به مردى چو عنقا گشودند پر
ز نزديك دربند مردى هزار * سوى شهر اهر آمدند از كنار
بدانجاى قومى ز خوارزميان * گرفتند ناگاهشان در ميان
يكى را نماندند زنده به جاى * بريدندشان سربهسر دست و پاى
وز آنجا كه بودند گشتند باز * نرفتند يك تن نشيب و فراز
به دربند رفتند چون باد تند * ز تيزىيشان « 2 » تيغ خورشيد كند
نماندند با مام فرزند را * بريدند باروى دربند را
به آران و قفچاق بيرون شدند * كه داند كه تا آن سران چون شدند
ز قفچاق چندان بيامد سوار * كه آن را ندانست گردون شمار
به اقبال قاآن و امر خداى * به زور دل و زهره و عقل و راى
به يك جمله با نيزهء همچو مار * زدند و برآورد از ايشان دمار
ز اسبان ختلى به زين پلنگ * گرفتند و بردند از رنگرنگ
شمارش فزون بد ز سيصد هزار * كه بردند اسب روان ز آن ديار
برفتند ز آنسان كه يك تن نمرد * از آن نامداران با دستبرد
چو يزدان بود يار ، ز اينسان بود * همه كار دشوار آسان بود
نهادند خرم از آن رزم در * به كام دل خود به خوارزم سر
هامش
( 1 ) شماخى ، يا شماخيه سابقا كرسى ايالت شروان و مستقر شروانشاهان . فرهنگ معين
( 2 ) عينا صورت ضبط متن نقل شده است .