دل ما از اين مهر جوشيده شد * تن ما از اين شهر پوشيده شد
شكم پر از اين شهر كرديم ما * بسا آش نارين كه خورديم ما
گلوتر در اين بوم و برزن شديم * از اين مردمان چشمروشن شديم
نشاندند ما را بر اسبان خوب * طبيخان ( ؟ ) و رهوار و تيز و طروب ( ؟ )
به ايلى نويسيد حالى مثال * نهيد از برش چون شفق چند آل
مثالى نبشتند مانند آب * نبشته در او از خطا و صواب
به اول بر او از « 1 » خداى جهان * شناسندهء آشكار و نهان
به اقبال خان زير آن كرده نقش * سرافراز خانان ، شه تاجبخش
پس از آن نبشته حديث دو مير * كه ماييم كوشنده در داروگير
سبتاى بهادر و بگ پهلوان * كه شد حكمشان در زمانه روان
چنين است فرمان خان كبير * كه هركس كه شد ايل بىداروگير
حرام است شمشير ما بر سرش * بماند به جا خانه و كشورش
دهد قوت و قوت گيرد ز ما * همه شرطها درپذيرد ز ما
نگردد پسنديده گرد دروغ * نه دزدى كند تا بگيرد فروغ
دهد زور چون برنشيند چريك * در اين كارش اقبال باشد شريك
چو اين كارها اهل تبريز كرد * به ايلى ما بختشان تيز كرد
ز شمشير ما ز اين امان يافتند * به دل ايل گشتند ، جان يافتند
كسى را در اين ايل ما كار نيست * ز باغى در اين بوموبر خار نيست
نبشتند اين خط به ماه صيام * نهادند شمشير كين در نيام
ز ششصد فزون پانزده سال بود * كه با خيل منصور اين حال بود
كنون هست اى كامران شصت سال * كه بگذشت آن لشكر بىهمال
به شهر مراغه شدند آن سپاه * گشادند و بستند بر باد راه
مرا اندر آن سال كان خيل رفت * نبد سال گوينده افزون ز هفت
كنون شصت و هفت است گشتيم پير * ز تأثير چرخ و ز دوران تير
مراغه گرفتند و بستند دست * سران را و بر جاى كردند پست
هامش
( 1 ) به زور