ببرد او ده و چار سرهنگ را * ببسته كمر كينه و جنگ را
از آن پيش كان لشكر آيد ز راه * بر ايشان زد آن مهتر كينهخواه
فراوان ز تركان به زارى بكشت * به باغ بلا تخم كينه بكشت
سر آن سواران [ به ] بيداد برد * تو گفتى كه آن قوم را باد برد
دوم روز مانند درياى خون * عبيد اللّه نامور شد برون
ز بيداد با لشكرى كامكار * ز تركان بكشتند بىمر سوار
سر جمله بردند در شهر باز * نگون از سر نيزههاى دراز
ز پيش در شهر خونابريز * غلامان برفتند اندر گريز
بر پور اشناس كردند جاى * جداگانه ز آن لشكر تيرهراى
چو آگاه شد پور طاهر ز كار * فرستاد ناگاه پانصد سوار
بر ايشان اميرى مظفر به نام * برون رفت مانند شير از كنام
به اسم شبيخون ميان را ببست * بدان خيل زد راست چون پيل مست
شبيخون كند كارهاى عجب * ز تركان بكشتند سيصد به شب
سر كشتگان را بريدند « 1 » زار * ببردند در شهر از آن كارزار
دگر روز تركان به جوش آمدند * چو رعد آن سران در خروش آمدند
بگفتند رندان گرفتند زور * ز تركان به يكبار برگشت هور
به خون بازدادند خط تمام * كه از پس در آن لام ننهند دام ( ؟ )
بميرند يا دشمنان را كشند * سر بدسگالان به خون دركشند
برون رفت اوباش بغداد باز * وز آنسو بيامد سپاهى به ساز
ز بغداديان جمله خونينجگر * چنان رزم بد تا نماز دگر
از آن بس كه شد خاك ره آبگير * بكشتند بىمر به شمشير و تير
به بغداديان اندرآمد شكست * سراسيمه رفتند بىپا و دست
گرفتند آنروز هفتاد اسير * ز بغداديان اندر آن داروگير
صد و چل بكشتند بر جاى بر * فتادند بر خاك بىپا و سر
يكى ز آن غلامان دانا و گرد * اسيران و سرها به سامره برد
هامش
( 1 ) بديدند