نباشيم با دشمن خويش دوست * نداريم بر يكدگر مغز و پوست
فروبرد ياران ما را زمين * نشست از پى جان ما در كمين
نخواهد مرا و تو را نيز ماند * ببايد از اين جايگه تيز راند
امان نيست كس را ز تير اجل * چو چاكر بميرد امير از اجل
نه خسرو بماند نه خسروپرست * ز شمشير و تير اجل كس نرست
تو كار خود اى مرد گردنفراز * از آن پيشتر كاو بسوزد بساز
رشيد بن كاو [ و ] س پى برگ و ساز * به بغداد و انبار كردند باز
دل اهل بغداد شد پرهراس « 1 » * ز تركان و آن مردم ناشناس
محمد كه والى بغداد بود * پرانديشه شد ز اين سپهر كبود
حسين سماعيل را خواند پيش * سخن [ راند ] با او ز اندازه بيش
كه شد تنگ بر ما جهان فراخ * نه ايوان بماند به ما بر ، نه كاخ
به ما بر ز تركان چو شد كار تنگ * تو را رفت بايد به ميدان جنگ
ببر از سپاه گزين ده هزار * مياساى از كوشش و كارزار
سر تنگچشمان به پاى اندر آر * دمار از همه ناشناسان برآر
به زرادخانه شو از گرد راه * برون كن تمامت سلاح سپاه
برفت و چنان كرد كان مير گفت * برون كرد مال جهان از نهفت
درم برد با خويشتن بىشمار * بدر كارها كرد همچون نگار
برون رفت آن لشكر آراسته * جهان بود پرآلت « 2 » و خواسته
برون ز آن بر و بوم ز آن سركشان * نبد رفته ديگر سپه ز آن نشان
چو دولت سر خصم بدكيش داشت * فلك بازى طرفه در پيش داشت
نه لشكر به كار آمد آنجا نه زر * نه خنجر ، نه نيزه ، نه تير و تبر
بيامد به انبار با زر و سيم * سپه كرد سالار تركان دو نيم
يكى نيمه را در كزين ( ؟ ) كرد جاى * دگر بخش بر جا فشردند پاى
حسين سماعيل با ده هزار * بزد بر صف ترك و شد بىقرار
به نزديك تركان نمودند پشت * تنى چند را نامبرده بكشت
هامش
( 1 ) هوس
( 2 ) امت