من اينك سر دشمنانت به تيغ * بريده همى آورم بىدريغ
بخواندند ، اين نامه مردان مرد * به بغداد بر جاى تكبير كرد
در اين بود كآمد بريدى « 1 » ز راه * ز شهر نشابور تابان چو ماه
كه كردم روان لشكرى سوى رى * به بخت تو اى شاه فرخندهپى
رى از دشمن بدنشان بستدم * بدان مشركان آتش اندر زدم
سليمان به تأييد كيهان خديو * ظفر يافت بر دشمنان چو ديو
حسن شد گريزان به گيلان درون * بدانم كه ديگر نيايد برون
بدين مژده دلشاد شد مستعين * به جان كرد بر كردگار آفرين
همى گفت كاين غصه تا كى بود * شب تيره را روز در پى بود
دگر روز تركان پى داد و دين * به بغداد رفتند دل پر ز كين
تمامت برفتند رندان شهر * به رزم غلامان پركين و قهر
بكشتند پنجاه تن را به سنگ * دو نيزه گرفتند از ايشان به چنگ
علمهاى تركان در آن « 2 » بستدند * همه كار ايشان به هم برزدند
بكردند تركان يكى تيربار * بر آن رند و اوباش از هركنار
بخستند از ايشان فراوان به تير * چنين كار « 3 » بد تا جهان شد چو قير
دوم روز هم ز آن نشان جنگ بود * ميان اندرون تير و خرسنگ بود
گرفتند بىمر « 4 » ز تركان اسير * ببردند در شهر ز آن داروگير
ز تركان بريدند ناگاه سر * كه بودند از آن قوم خونينجگر
بيامد ز سامره موسى چو باد * بر مستعين مير با دين و داد
فراوان ز لشكر به گرد اندرش * به گردون رسانيد مهتر سرش
از آن مير شد كار تركان ضعيف * بر مستعين بود حاجب وصيف
ابو احمد جعفر كامكار * به معتز فرستاد چندى سوار
مدد خواست از مير با فر و سنگ * فرستاد قومى ز تركان به جنگ
چو آمد سپه جنگ را ساختند * دل از درد و غم بازپرداختند
چو فرزند طاهر خبردار شد * كه آمد مدد بر سر كار شد 140
هامش
( 1 ) بديدى
( 2 ) درون
( 3 ) لام
( 4 ) غوغا