دوم نامور بود نوين يمك * به مردى شده بر سما از سمك
به هرجا كه رفتند خون ريختند * به هربوموبر فتنه انگيختند
چو آتش فتادند در خشك نى * به قهر و به قوت گرفتند رى
بكشتند چندانكه خون شد روان * به خون اندرون غرقه پير و جوان
وز آنجا به قزوين كشيدند سر * گرفتند و كردند زيروزبر
وز آنجا به شهر ابهر آمدند * پر از كينه و زهر و قهر آمدند
به زودى گرفتند آن شهر نيز * نه جان ماند آن شهريان را نه چيز
وز آن جايگه سوى زنگان شدند * به آيين شير و پلنگان شدند
برفتند در شهر از گرد راه * سيه شد زمين و زمان زان سپاه
بسا تن كه شد دور از جان و دل * ز خون خاك زنگان شد آن روز گل
ز زنگان به سوى ميانه شدند * بكشتند و ز آنجا روانه شدند
چو سيلى روان تا به شهر سراب * گرفتند و كردند يكسر خراب
بكشتند چندان و راندند خون * كه آمد ز دروازهها خون برون
پر از كينه ز آنجا برون آمدند * خروشان چو درياى خون آمدند
چو باد بزان سوى تبريز تيز * برفتند پركينه و پرستيز
چو رفتند ناگاه نزديك شهر * فرومرد آن آتش كين و قهر
به امر خداوند ناهيد و مهر * مبدل شد آن خشم و كينه به مهر
در آن شهر بد ازبك شهريار * فرستاد بيرون سوارى هزار
بشد شمس دين نزد ازبك به درد * سرافراز طغرايى زادمرد
به دو گفت كاى شاه باداد و دين * پس و پيش اين كارها بازبين
سپاه تتار است و خيل مغل * كه در گردن چرخ كردند غل
نپاييد سلطان محمد برش * شنيدى كه تا چند بد لشكرش
به درياى مازندران شد نهفت * كه داند كه بيدار ماند ار نخفت « 1 »
سپه بود با شاه ششصد هزار * در آهن نهان ، جمله مردان كار
چو ديدند اين خيل از پيش آب * گريزان برفتند بىخوردوخواب
هامش
( 1 ) ار خفت