اوغلمش بيامد از آن روى تيز * كمر بسته از بهر جنگ و ستيز
به يك حمله در ازبك آمد شكست * ز شومى ظلم آن شه دينپرست
ز پيش غلامى گريزان برفت * ز باد هوا برگريزان برفت
سمندى بدش پرتك و تيزتاز * به يك روز و يك شب شه از مرو باز
بيامد گريزان به شهر سراب « 1 » * به كردار مستى كه باشد خراب
مكن ظلم تا با تو باشد ظفر * نگردد جدا از برت زور و فر
سپه را ز عدل و كرم برگ ساز * كه تا كامران گردى از رزم باز
چو شد نومسلمان از آن باخبر * فدايى فرستاد چون شير نر
ببستند آن بدنژادان ميان * برفتند بر شيوهء صوفيان
همىآمد از حج يكى كاروان * برفتند آن بدنژادان روان
بدان حاجيان اندر آميختند * وز آنجاى خون سران ريختند
اوغلمش بشد حاج را پيشباز * نه آگاه از آن مردم رزمساز
چو اندر ميان رفت مرد دلير * برفتند آن ملحدان همچو شير
بدان شير جنگى درآويختند * سگان خون او بر زمين ريختند
چنان شهسوارى درآمد ز پاى * به دست چنان مردم تيرهراى
چو او كشته شد ازبك از ناگهان * روان كرد و آمد سوى اصفهان
بيامد ز ناگاه خوارزم شاه * به شهر رى آورد بىمر سپاه
محمد كه سلطان آفاق بود * به مردى و پيلافكنى طاق بود
دگرباره شد ازبك اندر گريز * بيامد ز قزوين به تبريز تيز
چو سلطان محمد جهانگير شد * ز ناگاه بخت جوان پير شد
بيامد خبر پيش آن شهريار * كه خيلى گران از ديار تتار
چو بشنيد سلطان خبر ، بازگشت * دلش با غم و محنت انباز گشت
بشد تا به جيحون و بگذشت از آب * دل از آتش درد و محنت خراب
چو آيم به تاريخ كشورگشاى * بگويم من آن قصهء دلرباى
چو بر ششصد هجرىاى بىهمال * بيفزود دوران ده و پنج سال
بيامد ز حد خراسان خبر * به نزديك ازبك شه پرهنر
هامش
( 1 ) مراب