كه آمد سپاهى ز حد تتار * كه شد روز همچون شب تيره تار
چو سيمرغ از پايهء كوه قاف * زمين اندرآورد از ايشان شكاف
سپاهى است خونريز مانند نيش * كه آيد به اسم طلايه ز پيش
برون آمد آن شاه صاحبقران * كز او خيره شد ديدهء اختران
ختا و ختن تا سمرقند و چاج * ورا گشت و شاهان با طوق و تاج
به درگاه او كمتر از بندهاند * به امرش مه و سال پويندهاند
ميان بست از راه كين رزم را * به يك ماه بگرفت خوارزم را
بخارا به يك روز بستد به زور * ورا يار كيوان و بهرام و هور
محمد گريزان برفت از برش * نه استاده يك دم بر لشكرش
سپاهى گران لشكر سركش است * خراسان از اين خيل پرآتش است
گرفتند شهر نشابور و بلخ * دهان جهان گشت از آن قوم تلخ
به مرو و هرى زنده يك تن نماند * فلك بر سر انسوجن « 1 » خون فشاند
كنون در عراق است از ايشان يزك * نگردد به كام دل ما فلك
اگر بخت فرخ بود رهنماى * به من بر شود سايهگستر هماى
بگويم سخنهاى خان بزرگ * بپردازم آن داستان بزرگ
چنين شعر گفتن شعار من است * خرد همنشين ، بخت يار من است
منم بر سرير سخن پادشاه * رسانم سر تاج معنى به ماه
چو سلطان محمد ز رى گشت باز * دگربار ازبك شه سرفراز
فرستاد والى و عامل به رى * اتابك ز تبريز شد سوى خوى
غلامى دگر گشت ياغى ز جهل * سواران گزين كرد و مردان كهل
ز فرمان ازبك سر اندركشيد * اتابك از او بىكران رنج ديد
اغلبگ « 2 » بد آن سركشيده به نام * اتابك برون كرد خيلى تمام
چو آن خيل زى رزم رفتند تيز * اغلبگ بشد ز آن ميان در گريز
بيامد به زنهار نزديك شاه * به درگاه او برد نادان پناه
بر شاه بد حاجبى كامران * زبردست بر جملهء كهتران « 3 »
هامش
( 1 ) جان
( 2 ) و اتابك اوغلبگ را سياست كرد . تاريخ جهانگشاى ، ج 2 ، ص 14 .
( 3 ) زبد دست بد حملهء كتران