دل اهل تبريز با شاه بود * از آن راز دستور آگاه بود
فرستاد مردى ز پنهان وزير * به نزد بزرگان دانشپذير
كه در بستن امروز بر ما خطاست * اتابك يقين شهريار شماست
ببايد گشودن سحرگاه در * بزرگان بيايند يكسر به در
فرستاده پوشيده در شهر شد * بدانديش اندر زمان قهر شد
سپيده در شهر كردند باز * درآمد ملك ازبك سرفراز
جوانان شهرى به جوش آمدند * ز شادى همه در خروش آمدند
كسانى كه در شهر بودند مير * گريزان برفتند مانند تير
رئيس سرافراز را سر ز تن * بريدند اندر صف انجمن
ببردند آن سر برآويختند * يكى گرد فتنه برانگيختند
بشد شمس دين از نهان در گريز * ز ديده به خاك اندرون اشكريز
به شهر اندرون ازبك بىهمال * عدو را همىكرد سر پايمال
ز خيل مخالف سوارى نماند * از آن گرد فتنه غبارى نماند
بيامد ملك نصرت از نخجوان * به دل دردمند و به تن ناتوان
همه شهر شد شاه را پيشباز * بيامد به قصر اندر ، آن سرفراز
يكى ماه آن شاه رنجور بود * ز آسايش و ناز مهجور بود
گل سرخ رخسار شه زرد شد * دل نامداران پر از درد شد
طبيبان بسى چارهها ساختند * علاج ورا اصل نشناختند
ز تاب حرارت ، جگر گرم بود * نمىداشتش قرص كافور سود
ز باد فنا بر سرير مهى * فرومرد ناگاه شمع شهى
سه روز اندر آن برزن و بوموبر * زن و مرد بد بهر شه مويهگر
زنى داشت آن شاه مانند ماه * سوى نخجوان برد تابوت شاه
يكى دخمه كردند سر بر سپهر * شهنشاه در دخمه بنهفت چهر
همين است ما را سرانجام كار * به نيك و به بد بگذرد روزگار
اگر پادشاه است و گر پاسبان * نباشد بر او آسمان مهربان
چنان كن كه چون خاك را بسپرى * از اينجا همه نام نيكو برى
ز چنگ اجل كس نيابد جواز * اگر زيردست است و گر بر فراز
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 1209
مساهمون: حكيم زجاجى
ص١٢٠٩