يكى روز دستور فرخندهپى * بفرمود تا جمله خمهاى مى
شكستند بر همدگر ريختند * مىاش را به خاك اندر آميختند
نشد هيچكس پيش خسرو سه روز * چهارم چو بفروخت گيتىفروز
وزير اندرآمد زبان برگشاد * به دانش ز درج نهان سرگشاد
فروريخت گوهر ز لب نزد شاه * به دو گفت كاى خسرو دينپناه
نماندست در شهر جاى درنگ * برون شو كه كار اندرآمد به سنگ
مخور بر تن و جان خود زينهار * ببايد شدن ، زود بر ساز كار
چو بشنيد آن مرد باعقل و راى * اتابك به اسب اندرآورد پاى
خزينه به تبريزيان داد شاه * در آن دم كه مىخواست رفتن به راه
برفتند رندان به كردار دود * خزينه به غارت ببردند زود
از آن گنج شهرى توانگر شدند * سراسر پر از جامه و زر شدند
به راه مراغه برون رفت شاه * چو ببريد يك نيم فرسنگ راه
بتازيد و شد باره تا نخجوان * دو صد مرد با او ز پير و جوان
گذشت از ارس همچو پوينده باد * چنين دارم از مرد گوينده ياد
كه اىتغمش آن مير پيروز جنگ * به شهر اندرآمد چو غران پلنگ
سوى قلعه شد ، رفت بر قصر شاه * در آنجا نبد مانده جز خاك راه
به عدل و سخا مير بگشاد دست * نه بگرفت كس را ، نه كس را ببست
بياراست آن بوم و برزن به داد * بر او هرتنى آفرين كرد ياد
دو ماه اندر آن شهر بنشست شاد * به دادن كف كامران برگشاد
برش رفت طغرايى نامور * ورا ، نيك بنواخت آن تاجور
ولايت به فرزند جاندار داد * در آن شهر والى شد آن يارزاد
رياست به منكويه ( ؟ ) بسپرد مير * وز آنجا روان گشت مانند تير
به كام دل خويش گرديد باز * برفت آن دلافروز گردنفراز
چو او رفته بد ازبك آمد چو گرد * به تبريز با نامداران مرد
وزير سرافراز با او به هم * مهين مجد دين خواجهء محترم
چو ازبك به تبريز نزديك شد * چو الماس شمشير او تيز شد
نبد بيش با او سوارى هزار * گرفتند تبريز را در حصار
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 1208
مساهمون: حكيم زجاجى
ص١٢٠٨