پادشاهى اتابك مظفر الدنيا و الدين بن ازبك بن محمد بن ايلدگز در آران و آذربايجان پانزده سال و شش ماه بود
ز ششصد چو شش سال بگذشت نيز * بشد ازبك آن خسرو صلحخيز
بهجاى برادر درآمد به تخت * شهى بود بازيب و فيروزبخت
شهى باوفا ، خسروى نرم بود * رحيم و سرافراز و باشرم بود
زنش دخت طغرل بد آن شهريار * كه بودى ز سلجوقيان يادگار
به چوگان ربودى ز خورشيد گوى * نرفتى به ميدان كسى پيش اوى
شهى بود بينا و فرخندهپى * به ماهى نخوردى يكى روز ، مى
نگشتى فراوان به گرد شراب * وگر نيز خوردى ، نگشتى خراب
درون و دل مهربان داشتى * بزرگان دين را چو جان داشتى
ملك نصرت دين بسى گنج داشت * در آن گنج با خويشتن رنج داشت
سراسر براى برادر بماند * ملك ازبك آن جمله را برفشاند
ز اول ورا مجد دين بد وزير * به ازبك نكردى نظر تيزوير
همى نام بردى به بد شاه را * بگفتى نيارايد او ، گاه را
سهى سرو شاهى او نيست راست * به اسب اندرون همچو بيد دوپاست
به جايى نخواهد رسيدن يقين * همىگفت از اينسان سخن مجد دين
چو پروانهاى دادى آن شهريار * نكردى يكى را ز ده اختيار
نكردى به خط اتابك نگاه * نخواندى ، به تندى فكندى به راه
چو رفتى بر خواجه پروانهاى * مسلسل شدى همچو ديوانهاى
به كردار شمعى برافروختى * پس آنگاه پروانه را سوختى
هرآن كس كه مىشد بر سرفراز * به نوميدى از وى همىگشت باز
اتابك بر چشم او بد حقير * دماغى قوى كرد در سر وزير
بگفتند از اين حال با شاه باز * كه دستور با شاه شد رزمساز
ندارد به پروانههاى تو گوش * كند هردم از باد بانگ و خروش
گل خشم شه دمبهدم مىشكفت * بلى صبر مىكرد ، چيزى نگفت