به پاى اندر آرم بهزودى سرش * به پى بسپرم چون زمين پيكرش « 1 »
تو برگرد با من مپيماى باد * كسى بنده را تاج و افسر نداد
فرستاده گرديد نوميد باز * بشد نزد آن مهتر سرفراز
بگفت آن سخنها كه از شه شنيد * برآشفت و هم در زمان پركشيد
فرستاده گفتش بينديش از اين * نهادى تو بر ابلق كام زين
كه آن شه پراكنده گويد همى * به هنجار بر ره نپويد همى
نديدم بزرگى به نزديك شاه * كه دارد به دل دانش و رسم و راه
اميران چو كار ملك ديدهاند * به دل يكسر از شاه گرديدهاند
نماندست با شاه فرهنگ و راى * چو قطب است هرگز نجنبد ز جاى
برآنم كه گشتست اقبال پير * چه كار آيد اكنون ز شاه و وزير
چو بشنيد ز اوجان به تبريز شد * چو خنجر به كار اندرون تيز شد
به تبريز شد همچو باد بهار * گرفت آن بروبوم را در حصار
در آن شهر افزون نبد لشكرى * كه يا رد زدن با عدو خنجرى
جوانان تبريز چون شير نر * نمودند و رفتند بيرون بپر
سرافراز اىتغمش كينهخواه * به تنگ اندر آورد يكسر سپاه
اميرى فرستاد بر هردرى * سخن گفت با هريك از هردرى
سه ماه آنچنان كوشش و جنگ بود * ز يك نيمه تير آن يكى سنگ بود
اتابك سر نامداران بكشت * دل نامور شهسواران بكشت
يكايك برفتند بيرون شهر * فكندند نوش و گرفتند زهر
اتابك به شهر اندرون ماند و بس * نماندند از آن مهتران هيچكس
اتابك بهجز مىپرستى نكرد * شب و روز جز خواب و مستى نكرد
نهاده سر آن نامور در شراب * ملك مست مى بود و كشور خراب
نبودى به دل مرد « 2 » را عقل و هوش * زمان تا زمان بركشيدى خروش
كه اى نامداران با زور و فر * بريدند از اين گندهء شوم ، سر
بياريد نزديك تا بنگرم * سر و گردنش را همى بسپرم « 3 »
هامش
( 1 ) بكرس
( 2 ) زور
( 3 ) هى برم