بيامد برش مهتر كرد كوه * كز او بود در جمع ملحد شكوه
مسلمان شد آن گبر بر دست شاه * به تبريز بد مدتى كينهخواه
بدى خون شاهان به نزدش حلال « 1 » * لقب بود آن بدنشان را جلال
چو دستور سلطان قوىراى بود * شه نامور عالمآراى بود
اميرى بدى نامور در عراق * ز ازبك بپيچيد و شد بر نفاق
ز فرمان شه منكلى « 2 » سركشيد * خلاف ورا ، رايتى بركشيد
به قتل و به غارت برآورد سر * جهان كرد از آن فتنه زيروزبر
سرافراز ازبك ميان را ببست * بشد ، منكلى را بههم برشكست
گريزان ز نزدش بشد منكلى * بيفكند از دست تيغ يلى
اتابك از آنجا كه بد بازگشت * بدانديش تيهو شد ، او بازگشت
در آن بوموبر منكلى بارگى ( ؟ ) * همىگشت حيران ز بيچارگى
ز ناگاه روزى به زنگان رسيد * در آنجا به جنگ پلنگان رسيد
قراسنقر « 3 » آن جايگه شحنه بود * به خون چنان سرورى تشنه بود
ورا برد مهمان سوى خان خويش * در ايوان نهادش مى ناب پيش
چو سرمست شد منكلى ز آن شراب * بيامد به جايى كه بد جاى خواب
دلاوردل و زهرهء شير داشت * يكى تيز برنده شمشير داشت
چو در خوابگه شد سرافراز مرد * كمر در زمان از ميان باز كرد
چو بنهاد شمشير از چنگ شير * درآمد يكى نامبرده دلير
برون برد شمشير آن شيرمرد * برفتند قومى به كردار گرد
ببستند آن پهلوان را چو سنگ * نبد مانده با شير دندان و چنگ
بيامد قراسنقر ، آن شيرگير * تنى چند با گرز و شمشير و تير
نيامد از آن پيل بسته هنر * ببريد سر از تن شير نر
كه گويد كه در دست روباه پير * شود كشته شيرى در آن داروگير
ز زنگان به تبريز بردند سر * به تحفه بر خسرو تاجور
هامش
( 1 ) نبودش حال
( 2 ) منكلى بيگ كه اتابك او بود . تاريخ جهانگشاى ، ج 2 ، ص 22 .
( 3 ) سركرده آنان لدچين ، قراسنقر و آقسنقر بودند . تحرير تاريخ وصاف ، ص 214 .