چو شد دولت و بخت دستور پير * يكى روز مىتاخت اسب آن خطير
يك « 1 » انگشترى بد در انگشت مرد * نگينش يكى باره ياقوت زرد
فروزنده ، چون بر فلك مشترى * ز دستش بيفتاد انگشترى
بفرمود تا تيز بشتافتند * بجستند بسيار ، كم يافتند
پس از مدتى هم در آن ره وزير * همىرفت با چند مرد خطير
غلامى به پيش اندرون تاخت اسب * بهتندى و تيزى چو آذرگشسب
يكى بار [ او ] « 2 » اندر آن داروگير * بيفتاد اندر كنار وزير
نگه كرد و ديد از ره مهترى * ميان گل تيره انگشترى
پس از مدتى اين عجايب نگر * وزير سرافراز فرخندهفر
بشد تا وضو سازد آن دينپناه * در اين كارها كرد بايد نگاه
به چاه اندر افتاد انگشترى * نبد مهر او را فلك مشترى
بد آمد پسنديده را آن به فال * همان روز شد نامور پايمال
سپهرش به دست بلا درسپرد * گرفتند او را سوى قلعه برد
وزارت به سعد خراسان ( ؟ ) سپرد * بدان شغل آن خواجه را نام برد
بد از مرغيان ( ؟ ) سرور خويشكام * ز نيكى به هرجا برآورده نام
هنوز آن اثرهاى خيرش بهجاست « 3 » * اگر چند گشتست با خاك راست
چو او رفت دستور شه شد ربيب « 4 » * كه بود از همه دانشى بانصيب
بياراست او مسند و پيشگاه * همه راه نيكى نمودى به شاه
ز راى و ز تدبير آن بىهمال * هماى سعادت برآورد بال
همه نامداران آن بوموبر * به درگاه ازبك نهادند سر
بيامد ز خلخال خلو ( ؟ ) برش * به گردون رسيد از سعادت سرش
سپهبد ( ؟ ) بيامد ز مازندران * بياورد با خويش حملى گران
ز موصل ملك زنگى ( ؟ ) نامدار * بيامد به گردش گروهى سوار
مظفر كه سلطان اربيل ( ؟ ) بود * بيامد كه با ازبك او ايل بود
بزرگان اخلاط و شاهان شام * زدندى دم از مهر او صبح و شام
هامش
( 1 ) يكى
( 2 ) اندر
( 3 ) نخواست
( 4 ) ربيب الدين آوجى كه ملك را وزير بود . تحرير تاريخ وصاف ، 142 .