نيايد از آن شاه ديگر مهى * سرش گشت از مغز و دانش تهى
همىلرزد آن دست ، دل پراميد * نه از باد ، از باده خوردن چو بيد
نه اين است آيين شاهنشهان * خرابى پذيرد سراسر جهان
نشايد به مستى جهان داشتن * ببايد يكى سر برافراشتن
به رفتن مگر كان شه كامياب * درآيد چو تو رفته باشى ز خواب
خبر شد از اين فتنهها تاختن * كند كرج از ابخاز درباختن
گرفتند ناگاه شهر مرند * به كرج از مسلمان اسيران برند
به دهخوارقان نيز رفتند تيز * گرفتند آن را به جنگ و ستيز
ز مستى و از غفلت شهريار * فتاد آتش فتنه در هرديار
مسلمان ز گرجى به خاك اندرون * فلك آسيايى است ، گردان به خون
ملك را سر كوشش و جنگ نيست * به گوشش جز از نالهء چنگ نيست
به دست اندرش خون دل شد شراب * همىنالد از غفلت شه غراب
چو بشنيد اىتغمش بىنظير * برآراست با لشكرى شيرگير
سپاه گران جمع كرد و براند * بدانسان كز آن آسمان خيره ماند
ملك ازبكش آن زمان پيش بود * ز كار برادر دلش ريش بود
چو نزديك اوجان بيامد به گشت * به نزد برادر ره اندر نوشت
بيامد به نزد ابو بكر شاه * ببوسيد دست برادر پگاه
فرستاد گويندهاى نامور * امير دلاور بر تاجور
كه من آمدم تا چه فرمان دهى * تو شاه جهاندارى و من رهى
اگر سوى كرجم فرستى چو گرد * روم تا ببينى ز من كاركرد
وگر ز آن كه گويى كه بر گرد زود * از اينجا به بالا شوم همچو دود
مثالى بفرماى و فرمان فرست * دلم دردمند است ، درمان فرست
كه تا امر شه را ببندم كمر * سرافراز گردم به هربوموبر
چو آمد بر نامبرده پيام * ز مستى كه بد آن شه خويشكام
ندادش جوابى بههنجار باز * پراكنده گفت آن شه سرفراز
كه اىتغمش اكنون به جايى رسيد * كه بر چرخ گردان لوايى كشيد
سپه كرد و آمد بدين بوموبر * ز امر و ز فرمان برون برد سر
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 1206
مساهمون: حكيم زجاجى
ص١٢٠٦