دماغش پريشان مى ناب كرد * به زودى ورا باده در خواب كرد
چو بر آسمان رفت عيسى ز خاك * زمين گشت از آن مرد داننده پاك
بگفتند با شه كه بنشان وزير * كه باشد سرافراز و روشنضمير
ابو بكر گفتا كه پور ولى * كه كس نيست چون او به روشندلى
پس از عيسى ، احمد بود پيشرو * كه بربايد از چرخ گردان گرو
فرستاد خسرو يكى مرد پير * بر آن جوانبخت روشنضمير
كه برخيز دست وزارت توراست * به تو مىشود كار اسلام راست
جواب اينچنين داد دانشپذير * كه من نيستم مرد شغل خطير
نباشد چنين كارها كار من * چرا شد شهنشه خريدار من
فرستاده گفت اى سرافراز مرد * مگو اين حكايت ، از اين بازگرد
گرت آرزوى وزارت نبود * به دل در تو را اين بشارت نبود
سمند بزرگى چرا تاختى * ستام به جوهر چرا ساختى
دويت تو اى مرد ، زرين چراست * لگام فرس گوهرآگين چراست
غلام ختايى زرينكمر * براى چه دارى تو اى پرهنر
چرا پيشكش كردهاى شاه را * چرا ز اين نشان رفتهاى راه را
چرا ساختى مسند زرنگار * جز از تو كه كردست از اينگونه كار
بيا ، بر سرير وزارت نشين * نشان باغ اقبال و برخور از اين
برفت آن سرافراز زرين كلاه * چو خورشيد تابان به نزديك شاه
لقب مجد دين بود و نام احمدش * نشاندند چون ماه بر مسندش
بر آن كامران كرد گردون نثار * نشست از بر مسند زرنگار
بياراست ديوان شاه جهان * بر او آفرينخوان كهان و مهان
چو شد كار آن نامبرده سره * . . . . . . . . . آمدى پيش او بربره ( ؟ )
ز دانش منورتر از شمع شد * همه مال گيتى بر او جمع شد
به دست اندرش سنگ چون موم بود * ورا بىكران فرع و مرسوم بود ( ؟ )
به همت شد آن كارديده بلند * بر خسروان سرور ارجمند
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 1204
مساهمون: حكيم زجاجى
ص١٢٠٤