سرانجام از مجد عيسى دمار * برآورد گردون شوريدهكار
سوى آسمان رفت عيسى روان * از اين غم دلم مىشود ناتوان
چه گويم كز اين گفتنم نيست سود * ز گفتن مرا درد خواهد فزود
ابو بكر چون اندرآمد ز خواب * خيالى بد اندر دل كامياب
ز يك تن بپرسيد حال وزير * چنين گفت با شاه روشنضمير
كه عيسى هم امشب ، بقاى تو باد * سر اختران زير پاى تو باد
بكشتند او را به فرمان تو * كه پيچيده بد سر ز پيمان تو
چنان مضطرب شد شه كامياب * كه آن دم نبودش مجال جواب
در بار بربست شاه جهان * رخ از مهتران كرد جايى نهان
نبد بار كس را برش هفت روز * به هشتم چو بفروخت گيتىفروز
نديمى ز ناگه درآمد برش * ثنا گفت از آنسان كه بد درخورش
چنين گفت كاى شاه يزدانپرست * ز چنگ اجل گبر و مؤمن نرست
محمد بمرد اى شه بىنظير * چه باشد اگر مرد عيسى وزير
تو اين مرد را نيك يا بد شمار * برون نيست اى كامران ز اين دو كار
نبى گير او را اگر نيك بود * وگر بد ، به ياد آر مات اليهود
يكى رفت ، آيد بلنداخترى * چو عيسى شده گم ز كون خرى
مشو تند از اين بيش ، آرام گير * ز دست سمن ساعدى جام گير
به كار اندرآمد ، ملك جام خواست * مى راوقى ز آن گلاندام خواست
سران سپه عيشساز آمدند * چو بخت از در شاه بازآمدند
نشستند با شاهد و شمع و جام * نماند از آنروز الا كه نام
ز مى فتنه مىزايد اى هوشمند * به دلبر در باده خوردن ببند
بدار از مى پخته اى خامدست * كه جامت ببندد سرانجام دست
ز مى بىكران مرد آزاده رفت * بسا تن كه اندر سر باده رفت
به گرد مى ناب هرگز مگرد * كه ناگه برآرد ز جان تو گرد
از آن آب دست دل اى جان شوى * كز او ، خاك ره گرددت آبروى
ملك در سر بادهء ناب رفت * ز مى چشم اقبال در خواب رفت
ورا باده بربود از خويشتن * شكوهى نماندش در آن انجمن 270
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 1203
مساهمون: حكيم زجاجى
ص١٢٠٣