وزير اينچنين بايد از راه داد * كه باشد ز كردار او شاه شاد
شد احمد از اين كار بر آسمان * چو عيسى كه آمد به زير اين زمان
سپردم ولايت به پور ولى * نظيرش نديدم به روشندلى
به زر دشمنان را توان كرد دوست * به زر مىتوان كندن از خصم پوست
اگر خوار دارى بر خويش چيز * چو آهى شوى پيش هركس عزيز
اگر عزتى يافت پيش تو مال * ز خوارى شدى در جهان پايمال
به گردون برآور سر خويشتن * زر ، اى جان سپر كن بر خويشتن
مكن نفس خود را بر زر سپر * كز اينجا شوى ناگهان پىسپر
به آب كرم باغ دل سبز دار * كه تا تازه باشى چو خرم بهار
ز عيسى دل خسرو آزرده بود * به كرات از او خون دل خورده بود
از اين كار شد شاه آزردهتر * نمىكرد هرگز به عيسى نظر
حسودان مجال سخن يافتند * به گفتن بر شاه بشتافتند
يكى گفت كاى شاه ، عيسى خر است * يكى گفت نىنى ، ز خر كمتر است
يكى گفت كاى شاه او را بگير * كه مخزن كند پر ، گر افتد وزير
اتابك همىخورد آنروز مى * بگفتند با او چنين ، چند پى
بفرمود كاو را گرفتند و بست * نهادند زنجير بر پا و دست
به زندان شه مدتى بسته بود * ز دست حسودان جگرخسته بود
شبى شاه را باده بىخويش كرد * سرش بد گران دست در پيش كرد
چو ديدند شه را از آنگونه مست * حريفان گرفتند دستش به دست
ز انگشتش انگشترى بستدند * شب تيره گيتى به هم برزدند
ببردند و آن شب شبى تار بود * به جايى كه عيسى گرفتار بود
يكى بىوفا مرد بد دشمنش * زهى چون كمان كرد در گردنش
به دو گفت در كينه بشتافتى * سزاى بدىهاى خود يافتى
بخور آنچه دادى به بدخواه خويش * همان راهت آمد كه رفتى ز پيش
همان مىكند با تو دهر حزين * كه با ديگران كردهاى پيش از اين
چنين گفت عيسى بدان سرفراز * كه شد دست بدخواه بر من دراز
سخن گفتن اين جاى بركار نيست * مگو بيش از اين جاى گفتار نيست
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 1202
مساهمون: حكيم زجاجى
ص١٢٠٢