165 ز دستور شد كار ديگر پديد * ببايد به جان ز اين سخنها شنيد
ظهير « 1 » آنكه مرد سخنگوى بود * به باغ هنر سرو خودروى بود
سر و طلعت خوب و طبعى لطيف * شب و روز با شاه بودى حريف
فراوان در مدح شه سفته بود * ملك در پسش بارها گفته بود
بدين منظر و مخبر بىنظير * سزاى وزيرى است بىشك ظهير
همان دم به عيسى رسيد اين خبر * عقاب وجودش برآورد پر
ز تاب حسد آتشى برفروخت * در او خرمن عمر خود را بسوخت
بر اندام او موى شد همچو تير * دگرگونه شد خاطرش با ظهير
پرانديشه و درد و تيمار شد * بدانسان كه از غصه بيمار شد
به پرسش برش رفت روزى ظهير * يكى بيت برخواند چون شهد و شير
ز عيسى بدان بيت بربود هوش * درونش ز شادى درآمد به جوش
ورا گفت بنويس اين بيت زود * كه شد دل پرآتش درون پر ز دود
نهادند نزدش دويت وزير * چنين گفت تابنده ، خندان ظهير
وزارت به من مىرسد ناگزير * مبر از بر من دويت وزير
به گفتار و كردار دستور كوش * چو بشنيد خونش درآمد به جوش
بفرمود تا شربت آرند پيش * بيازيد دستور دون دست خويش
قدح را به دست سرافراز داد * روانش به چنگ اجل بازداد
در آن شربت آميخته بود زهر * بدان تا ستاند از او جان به قهر
چو شربت فروبرد آگاه شد * به زردى رخش راست چون كاه شد
به پاى آمد و گشت لرزان چو بيد * ببريده از جان شيرين اميد
كجا مىروى ، گفت با او وزير * جوابش چنين داد دانشپذير
به « 2 » آنجا كه تو ره نمودى به من * بخواهم شدن زار از اين انجمن
پى من تو زود آ [ ى ] ، اى بدنشان * بگفت اين و شد ز آن ميان خونفشان
ملك نصرت آن شهريار بلند * شد از مرگ آن نامور دردمند
بدانست آن نيز در دل گرفت * ز دستور آن بار بر دل گرفت
هامش
( 1 ) از جمله افاضل شعرا ظهير الدين فاريابى كه طاهر بن محمد نام داشت . حبيب السير ، 2 / 558 .
( 2 ) كه