چو مى عقل از مغز شه دور كرد * چراغ دلش باده بىنور كرد
ورا حاسدان مست دريافتند * به قصد عمر تيز بشتافتند
ز دست مسلمان در آن داورى * ببردند چون ديو انگشترى
به انگشترى جان آن سرفراز * ببردند و رفتند پنهان به راز
چنان سرورى را برآويختند * بر او عالمى خون دل ريختند
ز مستى اتابك چو هشيار شد * برآشفت چون با خرد يار شد
بگفتند ، از آن كار انكار كرد * دو ديده چو دريا گهربار كرد
برآشفت شاه جهان با وزير * به دو گفت كاى بدرگ كندوير
تو دارى چنين فتنه انگيختن * ببايد ز حلق تو خون ريختن
به شه گفت عيسى ، ندارم خبر * از اين كار اى خسرو نامور
فلان رافضى بود ، خصم عمر * ببست اندر آن كار بر جان كمر
ندارم من آگاهى از كار او * به جان مىكشم بار تيمار او
بفرمود خسرو به سالار بار * كه تا برد آن قوم را پيش دار
به جاى عمر سرور نيكبخت * درآويخت آن جمله را از درخت
اگر بخردى اى شه بىهمال * به مى عقل خود را مكن پايمال
به دانش ز مى دست كوتاه كن * خرد را از آن دشمن آگاه كن
كه او عقل را مىكند پى سپر * ز دانش به روى اندر آور سپر
كه مى هست چون خنجر و تيغ تيز * نمايد به گردنكشان رستخيز
اگر مقبلى ترك اين باده كن * خرد در سر خويش آماده كن
ز بىعقلى اى جان چه آيد به دست * مبادا به گيتى كسى مىپرست
چو مى دشمن عقل و جان آمدست * ورا حرمت از آسمان آمدست
مخور مى كه رنجت به پيش آورد * ز نوشت روان ، بيش نيش آورد
ز مرگ عمر كامران خون گريست * يكى روز بوبكر خرم نزيست
ملك را در آن گريه سودى نبود * ز گردون گردان زيانش فزود
چو بادانش و عقل همراه شد * ز تخليط دستور آگاه شد
بدانست دستان دستور خويش * همىگفت با جان رنجور خويش
كه اين مرد را باز مالم به درد * كز آن شاه مردان برآورد گرد
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 1199
مساهمون: حكيم زجاجى
ص١١٩٩