نهادند رخ بر سر خاك راه * به جان و به دل شاه را عذرخواه
بر ايشان ببخشود خسرو ز داد * سران را زر و سيم و تشريف داد
هماى سعادت برآورد پر * نهال مراد شه آمد به بر
وز آن روى تامار كافر چو تير * بياورد لشكر پى داروگير
چو بشنيد كامد ابو بكر شاد * بشد مير ميران ز ناگه به باد
چو كبك جگرخسته از چنگ باز * ز نزديك شمكور گرديد باز
به ابخاز شد بدنشان نااميد * سيه گشت بر چشم روز سپيد
اتابك ملك نصرت دين و داد * در آن بوموبر تاج بر سر نهاد
گرفتار بودند ميران شاه * بمانده بسان اسيران به چاه
نبد ملك را رونقى بىوزير * همان شاه بد بىمشار و مشير
سرافراز طغراييى بىقرين * كه از چرخ بادا بر او آفرين
از آن پس كز آن بند و غم رسته بود * به شاه جوانبخت پيوسته بود
در اين وقت نزد ابو بكر بود * به دانش ز گردون گرو مىربود
ورا نصرت دين نكو داشتى * به گفتار او گردن افراشتى
اتابك وزارت ورا مىسپرد * بدان شغل نازك ورا نام برد
خرد با دل كامران بود يار * ز دانش در آن شغل نگشود بار
نداد اندر آن كار تن پرهنر * ز عيسى دلش بد به خون و خطر
چنان بود كان مرد انديشه كرد * به كار اندرون صابرى پيشه كرد
چو عيسى از آن بند آزاد گشت * دل شاه از آن كامران شاد گشت
چو دستور در دست دوران نشست * به قصد بزرگان ميان را ببست
بسى خلق را از ميان دور كرد * همه كار آن بد كه دستور كرد
به كين سران بست بر جان كمر * سخن گفت با شه به قصد عمر
كه او بود سرمايهء اين شكست * يكى ، با شه روم كردست دست
تو را خواهد او از ميان برگرفت * ره و شيوهء روميان برگرفت
فرستد رسولان نهفته به روم * بنايى نهاد اندر آن مرزوبوم
اثر كرد در شاه كيد وزير * ببريد دل را ز مهر امير
ابو بكر آن شاه فرخندهپى * در آران يكى روز مىخورد مى
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 1198
مساهمون: حكيم زجاجى
ص١١٩٨