به پيش قزل ارسلان بوده شاد * وز آن كامران ديده بىمر گشاد
به دست قزل شه مسلمان شده * وز آن كافرىها پشيمان شده
به غايت جوانمرد و آزاده بود * عمادش ، اتابك لقب داده بود
بدى حاجب مير ميران امير * ورا يار بوده در آن داروگير
ز گنجه بيامد به اسم يزك * اسير آمد از دور و جور فلك
عمر چون بدان كامران بازخورد * هم اندر زمان كوشش آغاز كرد
بزد نيزه و برگرفتش ز زين * نهادش ز پشت فرس بر زمين
بزد گردن آن سرافراز مرد * به زخمى سرش را ز تن دور كرد
سپاه ورا گرد ، برهم فكند * سر گردنان ، مهتر از تن بكند
به تحفه سر گردنان سپاه * فرستاد از آنجا به نزديك شاه
اتابك سوى گنجه شد كامكار * گرفت آن بروبوم را در حصار
در آن شهر بد مير ميران به درد * رخ از شرمسارى آن كار زرد
ورا شومى كفر رنجور كرد * چو او شمع اسلام بىنور كرد
چراغ دل مرد بىنور شد * وز او فرهء ايزدى دور شد
بر او خشم بگرفت يزدان پاك * فلك جامهء دولتش كرد چاك
ز بيماريش بود شه بىخبر * نيامد نهال اميدش به بر
ز بيرون همىبود يك هفته جنگ * به جز باد چيزى نيامد به چنگ
نبد حاصلى كامران بازگشت * به شهر شرغ شد سرافراز گشت
بدان بوموبر آتش اندر نهاد * زره در بر و ترك بر سر نهاد
بر آن بد كه بستاند آن را به زور * بكوبد سران را به سم ستور
كه از گنجه آمد چو مرغى بپر * بريدى و آورد ناگه خبر
كه تاج سران مير ميران بمرد * پى تاركش را زمانه سپرد
اتابك چو بشنيد گفتار مرد * بباريد از ديده خوناب زرد
به رسم بزرگان دين ، شهريار * فرود آمد از تخت ، چشم اشكبار
در آن سوگ بد نامبرده سه روز * چهارم چو بفروخت ، گيتىفروز
سوى گنجه شد شهريار جهان * به گردش فراوان ، سران و مهان
بزرگان گنجه برون آمدند * بر شاه دل پر ز خون آمدند 110
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 1197
مساهمون: حكيم زجاجى
ص١١٩٧