بيازيد دست آن سرفراز و گفت * كه بو بكر ما گشت با درد جفت
ز اسب اندر افتاد در راه شاه * نشانديم بازش بر اسب سياه
اتابك چو آمد به تبريز باز * همىگفت با بندگان سرفراز
كه فرياد فرزند نعمت رسيد * مرا چون قضا از فرس دركشيد
به كردار مرغ هوا پر گرفت * مرا در زمان از زمين برگرفت
بر اسبم چو بنشاند شد ناپديد * كسى در جهان اين شگفتى نديد
مدار از ولى اين حكايت شگفت * كرامات مردان نشايد نهفت
كسى كاو كرامات را منكر است * به نزديك اسلاميان كافر است
چو عيسى به دست خزان شد اسير * پراكند آن لشكر از داروگير
همان عز دين يحيى بىنظير * گرفتار شد اندر آن داروگير
اتابك سوى گنجه آمد به درد * وز آنجا به بردع « 1 » شد آن شيرمرد
ز هركشورى لشكرى بىشمار * به آران روان شد بر شهريار
ملك نصرت دين قوى گشت باز * سوى نخجوان شد شه سرفراز
در آن شهر بد با غم و غصه جفت * عمر با ابو بكر فرخنده گفت
كه اى شاه منشين و سر بر فراز * سوى گنجه ران لشكر سرفراز
برو گنجه بستان و آران بگير * به شمشير كن كار آران چو تير
چو در گنجه شه مير ميران بود * به جنگ تو در چون اسيران بود
به فرمان آن مير ريزند خون * اتابك برفت از ره كيلگون « 2 »
ابو بكر از پس ، عمر پيش رو * كه بربودى از چرخ گردان گرو
عمر بد به هر جاى آورده نام * جوانى بدى شاطر و خويشكام
دلاور چو آمد به آرانزمين * به هرجا سپه بود اندر كمين
دلش بود از كار بدخواه ريش * به راه اندرآمد سپاهيش پيش
اميرى در آن لشكر نامجوى * ربوده به مردى ز بهرام گوى
ورا ايلك بن اساريط ( ؟ ) نام * از آن پيش ترسا بد ، آن خويشكام
به ابخاز و گرج اندرون ، بود مير * جوانى سرافراز و روشنضمير
هامش
( 1 ) سمرقند به ماور النهر و بردع به آران اسكندر ساخته است . تاريخ گزيده ، ص 97 .
( 2 ) كيلگون ، شايد كيلكان در نزديكى اردبيل باشد . دهخدا