ابو بكر در قلب بسته كمر * به دست چپش نامبرده عمر
سوى راستش رفت يحيى چو شير * به كردار شد اژدهاى دلير
سرافراز عثمان كه جاندار بود * به نزد ابو بكر بر كار بود
جهانبان كمينگاه او را سپرد * برفت و سپاهى فراوان ببرد
برفتند بدگوهران در كمين * نه آگاه از آن شاه روى زمين
ابو بكر بر گرجيان حمله برد * تن و جان به داراى داور سپرد
برفتند آن بدنژادان ز پيش * نه از حملهء شه ، به تدبير خويش
بريدند يك تير پرتاب راه * دگربار برگشت لشكر ز راه
ز پس برگشادند گبران كمين * به كينه زدند آسمان بر زمين
كشيدند شمشير و رمح و سنان * بماندند اندر ميان مؤمنان
چو از آتش كفر برخاست دود * زمين و زمان شد سياه و كبود
نبد جاى آرام و راه گريز * پديد آمد اندر جهان رستخيز
هزيمت گرفتند اسلاميان * فراوان بماندند اندر ميان
فراوان ز گردنكشان شد شهيد * روان سران سوى جنت كشيد
گرفتار شد ز آن ميان چند مير * به دام اندر افتاد ناگه وزير
چو شد آن سپاه مسلمان ز جاى * اتابك بيفشرد چون پيل پاى
ابو بكر در جنگ همچون على * برافراشته تيغ و يال يلى
همىكرد چون شير غران شكار * بيفكند از مشركان بىشمار
ز ناگه سمندش درآمد به سر * به خاك اندر افتاد آن شير نر
برآنم كه آن روز آدينه بود * كه با مؤمنان « 1 » چرخ را كينه بود
به تبريز شيخى سرافراز بود * كه چون او نبد زير چرخ كبود
ولى بود روشندل و پيشبين * لقب بود آن مرد را « 2 » عز دين
ز پشت نقى نعمت بىهمال * كه از زهد او بود دين را همال
دلاور به نور ولايت بديد * كه آن شاه را چشمزخمى رسيد
به جمجم درون جست و برپاى خاست * يكى چرخ زد چون باستاد راست
هامش
( 1 ) موكنان
( 2 ) با