به كوه اندرون كرد فرزانه جاى * همىبود تا لشكر آيد به راى
عمر بود مير دلاور برش * كه خواندى اسد خسرو كشورش
عمر پهلوان بود دشمنفكن * دلير و قوىهيكل و پيلتن
بسى لشكر گرجيان كشته بود * وز او مهتر گرج سرگشته بود
عمر غازىاى بود حملهپذير * فراوان ز گرجى گرفتى اسير
جوانى سرافراز و سرتيز بود * ز گرجى به شمشير خونريز بود
اتابك در آن پايهء كوه بود * سپاه شهنشه نه انبوه بود
ز هرجا ببود آمده لشكرش * پر از خشم و كين بد ز دشمن سرش
اسد گفت كاينجا نبايد نشست * مبادا به كارت درآيد شكست
به ما برشود خصم بىدل دلير * چو در بيشه باشد به آرام شير
ببايد تو را دستبردى نمود * از آن پيش كايشان بيايند زود
چو خورشيد اقبال بىنور شد * ز كوه اندرآمد به شمكور شد
نبد با اتابك سپاهى گران * ابو بكر شه بود و چندى سران
چو نزديك شمكور شد شهريار * بيامد ز راه بيابان غبار
شد آيينهء مهر روشن ، سياه * گذر كرد آن گرد گردان ز ماه
پديد آمد آنجاى از چوب بيد * علمهاى زرد و بنفش و سپيد
ز نيزه فروهشته خاج و صليب * بناليد از آن درد و غم عندليب
كه با اهل اسلام شد گرج يار * تفو كرد گردون بر آن روزگار
ملكشاه ابخاز با شاه گرج * ستادند مانند بارو و برج
مسلمان و كافر به هم داده دست * نه هشيار پيدا بد آنجا نه مست
به دست چپ گبر مرقوس ( ؟ ) بود * به جاى دهل بانگ ناقوس بود
به سوى چپ ايرانى تيرهراى * كه در كوه مىزد سرانگشت پاى
به قلب اندرون شاه تامار بود * كه اندر كفش نيزه چون مار بود
برش مير ميران بد و اخستان * نباشد از اين طرفهتر داستان
چليپا به جاى علم بر سرش * كه بد كرده از لعل و زر لشكرش
فزون بود آن لشكر از صد هزار * يكى نيمه ز آن ، گبر زناردار
اتابك از اينروى صف بركشيد * سپاهى همه گرز و خنجر كشيد
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 1194
مساهمون: حكيم زجاجى
ص١١٩٤