فرستاد نزديك ناصر پيام * كه شمشير كين ماند اندر نيام
يكى نيمه ملك عراق آن توست * مرا جان و دل زير فرمان توست
ميان وى و ناصر كامكار * بدين شرط دادند هردو قرار
پس از قتل طغرل بگ بىقرين * به يك سال قتلغ شه نازنين
همانجا كه بد كشته طغرل به درد * ورا نيز چرخ نگون قتل كرد
ابو بكر با لشكر بىشمار * سوى اصفهان رفت و شد شهريار
وز آنجا اتابك بيامد چو شير * ز بالا سر خصم برده به زير
چو برگشت و در ملك آرام كرد * همان توسن چرخ را رام كرد
دگربار گردون ناسازگار * درآورد بد چشمزخمى به كار
چو شد خالى از اختر بخت برج * بشد مير ميران بر شاه گرج
همان شاه شروان در آن سعى كرد * وز ايشان برآمد ز اسلام گرد
شه گرج با آن دو تن يار بود * كه نام نكوهيده تامار ( ؟ ) بود
[ سپه بود چندان ] كه اخترشناس * ندانست آن را شمار و قياس
از آران و ارمن ، ز قبچاق و روم * ز دربند و شروان ز هرمرزوبوم
مسلمان و كافر به هم يار شد * پى ملك اسلام و دين خوار شد
مصاف اتابك ابو بكر با ملك ابخاز و مير ميران برادرش و شروانشاه اخستان « 1 »
ز دين دور گشتند اسلاميان * ببستند بر قتل مؤمن ميان
شدند از پى ملك آتش به دست * بشستند از آب اسلام دست
ز اسلام بيرون نهادند پاى * ز ارمن به ابخاز كردند راى
وز آنجا به شمكور « 2 » كردند سر * اتابك از آن كار شد باخبر
به گنجه شد از شهر تبريز شاه * نبد با ابو بكر بىمر سپاه
سوى كوه شد شاه بسته كمر * ز گنجه بيامد به نزدش عمر
هامش
( 1 ) اخستان ابن خاقان اكبر ابو الهيبى ملقب به جلال الدين فرمانرواى شروان بود . لغتنامهء دهخدا
( 2 ) آن سوى گنجه كه لشكر به شمكور مىفرستاد . راحة الصدور ، ص 237 .