ز تيغ ابو بكر جوينده تاج * سراسيمه چون چرخ قتلغ ايناج « 1 »
دگر مير ميران در آن داروگير * گريزان برفتند مانند شير
شرف آنكه خورشيد بد نام او * همه فتنه و جنگ بد كام او
از او گشت خون سران ريخته * كه او بود ، آن فتنه انگيخته
اتابك ابو بكر از او بد به درد * بفرمود با نامداران مرد
برفتند جوياى خورشيد زود * چو شه را به دارنده اميد بود
چو ذره به هر جاى بشتافتند * گريزنده خورشيد را يافتند
كه مىرفت بر مركبى بادپاى * سراسيمه ، بىدانش و عقل و راى
ز فعل بد خويش گم كرده راه * شده روز روشن به چشمش سياه
به سوى سعيدان همىتاخت مير * بهاران بد و ، بر يكى آبگير
سمندش به زير اندرون تشنه بود * ز غم بر تنش موى چون دشنه بود
عنان بستد اسب تكاور ز مير * سر خود نهاد اندر آن آبگير
چو مىديد كامد به تنگى نشيب * پياپى همىزد بر اسبش نهيب
نجنبيد اسب تكاور ز جاى * نه بفكند دست و نه برداشت پاى
رسيدند جوقى « 2 » سواران در اوى * فكندند سر از تن نامجوى
به يك دم از او بازپرداختند * روانش به آب اندر انداختند
ز خون لعل شد سربهسر آبگير * ز كردار بهرام و تأثير تير
فرورفت خورشيد رخشان به آب * سيه شد ز تيغ سران آفتاب
چو شد مير ميران از او در گريز * دلش جفت كين بود و سر پرستيز
در اين جنگ شروان شهش يار بود * ميان سران نامبردار بود
به دو داده بد دختر خويش را * برافروخته اختر خويش را
چو ز اين رزم گشتند زيروزبر * نهادند زى گرج و ابخاز سر
اينانج دلاور از ايشان بگشت * سراسيمه مىرفت بر كوه و دشت
به رى بود آهنگ آن نامدار * در آن بوم بد مدتى شهريار
هامش
( 1 ) از وى چهار پسر ماند ابو بكر ، قتلغ اينانج ، مير ميران ، اوزبك پهلوان .
( 2 ) قراسنقر نام و سلطان جوق نام از نسل خوارزميان . جوامع التواريخ ، 2 / 708 .