بدى در سر شير ، كبر پلنگ * برش شير « 1 » بودى چو روباه لنگ
چو پاى دلاور بسودى ركيب * سر گردنان آمدى در نشيب
چو ناگه قزلارسلان كشته شد * ز مرگش بسى خلق سرگشته شد
ابو بكر در شب ميان را ببست * تكاور سمندى روان برنشست
سوى نخجوان رفت مانند باد * وز آنجا به گنجه شد آن پاكزاد
به يك هفته آن ملك مضبوط « 2 » كرد * ز دشمن به خنجر برآورد گرد
چو طغرل ز ماكو روان شد به رى * بيامد به تبريز آن نيكپى
به تخت اندرآورد سردار پاى * به تبريز بنشست آن پاكراى
برآورد در قلعه قصرى بلند * به بالا فزون بود از ده كمند
بهشتى پديد آمد از روى خاك * منورتر از اختر تابناك
برادر بد او را دو مرد جوان * به دل زورمند و به تن پهلوان
گزين مير ميران و قتلغ ايناج * كه بودند بر فرق اقبال تاج
نبودند راضى كه بو بكر شاه * شود بر سر ملك و تخت و سپاه
سپاهى از آران و ارمن زمين * نهادند بر اسب آزار زين
عمر ، مير گنجه نشد يارشان * سرافراز بشكست بازارشان
اسد بود ، القاب آن شيرگير * جوانى سرافراز بود و خطير
ز پشت سونج « 3 » سرافراز بود * به دو ديدهء مردمى باز بود
ورا بود از مير ارغاننژاد * كه در گنجه بد مير بادين و داد
شب و روز از مهربانى عمر * بدى نزد بو بكر بسته كمر
دو شهزاده بىدانش و عقل و راى * به رزم برادر فشردند پاى
در آن بوموبر بود نادان دو مير * پر از كيد مانند كيوان و تير
از آن دو يكى بود خورشيد نام * دوم قتلغ ، آن سرور خويشكام
نبودند با شاه بو بكر دوست * دريدند بر خويشتن مغز و پوست
دو شهزاده را آن دو مرد تباه * ببردند چون غول دشتى ز راه
هامش
( 1 ) تيز
( 2 ) مضروط
( 3 ) سونج خان و كشلى خان وقت غروب خورشيد از حصار بيرون آمدند . جهانگشاى جوينى ، 1 / 80 .