چو آمد فرستاده پيش تكش « 1 » * جوابش چنين داد برترمنش
كه من دشمنى را فكندم ز پاى * بريدم سرش را به شمشير و راى
كه مىخواست بغداد را كرد پست * بر آن بد كه در پا مرا درشكست
كنون كشور دشمن آن من است * ظفر روز و شب همعنان من است
تو برگرد بغداد را گوش دار * به جان صبر گير و به دل هوش دار
مكن خانهء مهربانى خراب * كه از من شود بحر قلزم سراب
وزير ابن قصاب سرتيز بود * به شمشير كين فتنهانگيز بود
ببرد آن سخنهاى گوينده گوش * شد از بهر ملك جهان سختكوش
بجنبيد سلطان اعظم ز جاى * برآمد خروش از دم كرهناى
به سوى سدآباد شد شهريار * سعادت قرين بود و اقبال يار
برون كرد فرزند قصاب را * ببريد از جوى او آب را
وزير ابن قصاب از جا برفت * رها كرد سلطان ورا تا برفت
نشد در پيش گرچه بد كينهور * وزير از ميان رفت تا دينور
تكش خسروى بود با عقل و راى * به اسب اندرآورد چون پيل پاى
سوى اصفهان رفت از ملك رى * در آن شهر بد مدتى نيكپى
وز آنجا روان كرد آن شاه باز * به سوى خراسان شد آن سرفراز
على شاه فرزند آن شاه بود * جوانى نكوروى چون ماه بود
چو برداشت آن كامران راه را * رها كرد برجا على شاه را
به فرزند خود داد ملك عراق * نبد آگه از درد و رنج فراق
به كام دل خود به خوارزم رفت * سوى بزم از كوشش و رزم رفت
در آن كار شد مدتى روزگار * تكش نيز ناگاه بربست بار
برفت او جهان را به فرزند داد * محمد كه بد شاه بادين و داد
على شاه « 2 » چون شد از آن باخبر * ز مرگ تكش گشت زيروزبر
رها كرد ملك عراق آن دلير * به خوارزم شد كامران همچو شير
هامش
( 1 ) تكش خان بن ايل ارسلان بن استز ، علاء الدين خوارزمشاه .
( 2 ) اشارت كرد كه دست عليشاه را بگشادند و او را در پهلوى خود بر تخت نشاند . حبيب السير ، 2 / 606 .