ملكشه ز دستور آزرده بود * ورا تاج قمى ز ره برده بود
فرستاد مردى به قصد وزير * برفت آن بدانديش با گرز و تير
هزار اسب را او نويسنده بود * به تك از ستاره گرو مىربود
بيامد بر بارگاه آن پليد * شد آن بىوفا بند بد را كليد
ز روزن گذر كرد گفتند روز * شب هژدهم . . . . . . . . . . . . . . . . .
بدان كار كردن ميان را ببست * يكى خنجر آورد بران به دست
وزير جهانديده نان خورده بود * رخ خود سوى خوابگه كرده بود
بدى پاى دستور شه دردمند * به هودج درون بود دور از گزند
ميان محفه نشسته وزير * به ناگاه از گردش ماه و تير
بيامد يكى رقعه بدرگ به دست * خروشى برآورد چون پيل مست
ز دستور باداد و دين داد خواست * همين گفت كاين ظلم بر من چراست
ز آواز او خواجه حيران بماند * نمايندهء رقعه را پيش خواند
چو نزديك شد زخم زد بر وزير * به گردون گردان برآمد نفير
بزد خنجر و رفت اندر گريز * نمود آن سرافراز را رستخيز
بپرسيد فرزانه ، گفت اينكه بود * كه ناگه ز تن جان من درربود
بگفتند كاو باطنى بود و گبر * كه زد بر تو اين زخمها چون هزبر
چو دستور مستور مجروح گشت * فلك نامهء حكم او درنوشت
بفرمود سلطان كه اسباب او * ببردند از پيش ايوان او
وشاقى درآمد پر از آب چشم * به نزديك دستور با درد و خشم
كه بردند ناگاه ميران تو * ز نزديك دربار گبران تو
چنين گفت آن نيكبين با غلام * كه ما دور گشتيم ز اسب و پيام
ز اسب سعادت به زير آمديم * به ناكام « 1 » در كام شير آمديم
هرآنكس كه آن برد گو برنشين * كه ما را دگرگونه شد اسب و زين
از آنجاى سلطان به بغداد شد * به ديدار او مقتدى شاد شد
برون رفت روزى به عزم شكار * بيفكند گورى شه كامكار
هامش
( 1 ) بنام