بفرمود كردن ز رانش كباب * بخورد و بياسود آن كامياب
چو برگشت آنروز بيمار شد * چو شب روز روشن بر او تار شد
سه هفته پس از خواجه افزون نزيست * به مرگ كسان چند بايد گريست
شد آن قول دستور داننده راست * فلك از ملك خون او بازخواست
حديث ابو نصر گفت . . . . . . . . . . . . * بزرگان بدان جاى كردند ياد
سخنهاى او نيز گفتند باز * جهانبين و يكسر نشيب و فراز
نماند به كس جاودان تاج و تخت * ببايد « 1 » به ناكام بربست رخت
اگر پادشاه است و گر زيردست * به كارش درآيد به آخر شكست
مرا و تو را نيكويى يادگار * كه اين است بازيچهء روزگار
بپرورده بر آسمانش كشيد * وز او شد به خاك اندرون ناپديد
به يكبار اقبال چون گشت يار * بدانسان كه دستور با شهريار
گرفتند آن هردو عالم به دست * چو همدم بدند آن دو يزدانپرست
به تيغ و قلم اين جهان داشتند * بدانديش دين را نهان داشتند
چو گشتند با يكدگر كينهجوى * بيفتادشان آب دولت ز جوى
به يك ماه رفتند دستور و شاه * به كار جهان ژرفتر « 2 » كن نگاه
چو ز اين منزل آب و گل درگذشت * نبد سال سلطان بر از سى و هشت
ورا پادشاهى دو ده سال بود * سيه روز كردش سپهر كبود
به بغداد شد پست شاه جهان * ورا مرده بردند تا اصفهان
در آن خاك خفتست سرو سهى * سرآمد بر او روزگار بهى
اگر صد بود عمر اگر ده مناز * ببايد شدن ز اين سراى مجاز
زن شاه بد دخت طمغاج خان * كه تركان بدى نام آن مهربان
ز شه پنج ساله يكى پور داشت * كز او ديدهء سركشان نور داشت
بزرگى سلطان ز من گوش دار * چو كردار او بشنوى هوش دار
شهى بود سلطان عجب كامكار * نبد كس نظيرش به بزم و شكار
فرستاديش جزيه شاه فرنگ * زر قادرى پاك با وزن و سنگ
هامش
( 1 ) بيامد
( 2 ) ژرفتن