به آخر بگويم من آن داستان * نماند نهان قصهء راستان
ملكشاه را دخترى بد چو ماه * دو ابرو كمان و دو گيسو سياه
منورتر از اختر تابناك * زن مقتدى گشت آن جان پاك
خليفه ورا همچو جان داشتى * ز جمله جهانش نهان داشتى
ز خوارزم زى مرو شد شاهباز * وز آن جايگه خسرو سرفراز
دگربار زى اصفهان كرد راى * در آن شهر بنشست كشورگشاى
زنش دخت خان سمرقند بود * ورا با ملكشاه پيوند بود
شنيدم كه بد تاج ملكش « 1 » وزير * ز قم بود آن خواجهء تيزوير
بدى با نظام ممالك تكين * كه دستور شه بود آن بىقرين
چو گستاخ شد نزد شاه جهان * همىكرد قصد حسن در نهان
شبى گفت با شاه آن كندوير * كه مطلق عنان شد به غايت وزير
در اين ملك دستور انباز نيست * ز گنج تو يك . . . . . . . . . باز نيست
غلامان خود را جهانگير كرد * همه كار خود راست چون تير كرد
شما را ز شاهى بهجز نام نيست * وزير تو را خواب و آرام نيست
به ابناى خود داد يكسر جهان * غلامان او آشكار و نهان
همه مال عالم بر او برند * ز راه تكبر به تو ننگرند
همه مال گيتى به نزديك اوست * ز دشمن ستاند ببخشد به دوست
نخواهد وزير تو توقير تو * نه آمادهء ملك و تدبير تو
ورا مالشى بايد اى شهريار * وگر نى شود با عدوى تو يار
ملكشاه را دل بگرديد از او * چو اين نكتهء چند بشنيد از او
پيامى فرستاد پيش وزير * شب تيره شد خادمى همچو تير « 2 »
ز شه پيش دستور فرخنده گفت * كه اكنون تو با من شده يار و جفت « 3 »
شريك منى اندر اين كاروبار * نينديشى از من به ليل و نهار
گرفتى جهان زير انگشترى * ز من مال عالم فزون مىبرى
هامش
( 1 ) سلطان از جواب خواجه در غضب شد فرمان داد كه تاج الملك ابو الغنايم قمى كه صاحب ديوان تركان خاتون بود . حبيب السير ، 2 / 493 .
( 2 ) قير
( 3 ) تار و خفت