نترسى كه چون من بباشم غيور * دويت وزارت كنم از تو دور
چو بردارم آن دست يارت ز پيش * بگو تا چه باشى تو برجاى خويش
چو بشنيد دستور دانا پيام * برآورد تيغ سخن از نيام
دل نازكش دربيامد ز جاى * چنين كرد با خادم تيرهراى
كه رو نزد شاه جهان بازگوى * كه اى شاه بادانش و نامجوى
ندانى كه من با تو هستم قسيم * ز كس نيست اندر دلم ترس و بيم
تو را تيغ دادند و ما را قلم * مرا اين دويت و شما را علم
قلم نيست كمتر ز شمشير تو * از اين هردو آمد عدو زير تو
توزن تيغ ، تا من قلم مىزنم * به تيغ قلم خصم را بشكنم
دويت من و تاج تو همسرند * غم ملك و ملت به هم مىخورند
يقين عقد ايشان به هم بستهاند * ز روى نسب هردو پيوستهاند
چو برگيرى اى شه دويتم ز پيش * نمانند تاج تو برجاى خويش
تو نام دويت وزيرى مبر * به ياد آر اى شاه از تاج و سر
دويت من و تاج شاه جهان * به يك جاى هستند چون توامان
تو از گفتهء دشمنان دور باش * مزن بر دل دوستان دور باش
مياور به كار خود اندر شكست * كه نتوانى آنگه ورا بازبست
چو بشنيد از او خادم تيرهراى * بيامد بر شاه كشورگشاى
به نوعى دگر آن سخن بازگفت * چو بشنيد شه گشت با قهر جفت
ز دستور خود كينه در دل گرفت * ز مهرش ملكشه درون را برفت
چو بد آخر عهد شاه و وزير * شهنشاه آزرده شد خيره خير « 1 »
ز شهر صفاهان به بغداد شد * به راه اندرون شاه دلشاد شد
به شهر نهاوند شد شهريار * دو هفته بدان جاى بودش قرار
برآنم كه آن مه ، مه روزه بود * نظر كن تو در كار چرخ كبود
چنين گفت گويندهاى پيش من * كه هم خوشزبان بود و هم خوشسخن « 2 »
كه دستور با شاه مىشد به راه * نه آگاه از گردش تير و ماه
هامش
( 1 ) خره حر
( 2 ) من