چو سر برزدى از فلك آفتاب * كشيدند آن زر بر كامياب
به دينار از آن زر كه گفتم هزار * بدادى به سور آن امير شكار
قسيم دول كنيت مرد بود * از او بر دل مشركان درد بود
رسانيدى آن زر به درگاه شاه * چنين بود از اين پيش آيين و راه
ملكشاه عادل بد و بىنظير * نبد مثل او شهريار خطير
به ايام او هيچ ظالم نبود * كه تيغش سر مرد ظالم ربود « 1 »
به ايام آن عادل دينپناه * بنشنيد كس بانگ فريادخواه
نبودى ورا حاجب و مير بار * چو رفتى برش عاجز و سوگوار
از او شاه پرسيدى احوال باز * شده خسته را در زمان چارهساز
بسى كرد خيرات آن « 2 » شهريار * برآمد به حج اندر آن روزگار
بسى حوضها كرد ، بدرنگ و خشك ( ؟ ) * روان اندر او آب خوشبو چو مشك
بينداخت رسم حقارت ز حاج * كه آن رسم بر حاجيان بود باج
به يك فرد بد رسم دينار هفت * همه كس بدان رسم از راه رفت
عرب را وجوه از خزانه بداد * به ايام او گشت از رسم ياد
شكارى بد آن شاه و مىداشت دوست * دريدى ز شير ژيان مغز و پوست
چو آن شه شكارى بينداختى * ز آهو به روبه نپرداختى
به درويش دادى دو دينار زر * چنين بود آيين آن تاجور
يكى روز هفتاد آهو به تير * بزد آن جهان داور شيرگير
ابو طاهر آن مرد فرخندهكام * بزرگى كه خاتونيش « 3 » بود نام
شكار ورا دفترى ساختست * چو آب زر ، آن را بپرداختست
به هرجا كه آن شاه كردى شكار * نوشتست در دفتر آن كامكار
ز شاخ گوزنان و از سم گور * بفرمود كردن به فر و به زور
پى نام در هرمقامى منار * به بالا دوچندان كه دارد حصار « 4 »
به چاچ و سمرقند و سغد و طراز * به مصر و به روم و به شام و حجاز
هامش
( 1 ) درود
( 2 ) از
( 3 ) ابو طاهر خاتونى . سلطان لهو و تماشاى شكار دوست داشتى و به خط ابو طاهر خاتونى شكارنامهء او ديدم . راحة الصدور ، ص 131 .
( 4 ) دار چهار