چو شد خان خانان به نزديك شاه * ببوسيد خاك در بارگاه
پياده چنين رفت اندر ركيب * دل از درد خسته درون پرنهيب
به شهر صفاهانش بردند پست * سراسيمه و خسته و بستهدست
به شهر صفاهانش تشريف داد * به سوى سمرقند شد شاه شاد
در آنگه كه « 1 » سلطان ز جيحون گذشت * / سر رايت شه ز گردون گذشت / « 2 »
/ بشد پيش او مرد ملاح زود / * زمين را ببوسيد و لب را گشود
كه دستور بر ما ستم مىكند * در اين كار ما عدل كم مىكند
به انطاكيه مىدهد نان ما * برآمد از اين درد و غم جان ما
بفرمود آن خسرو بىنظير * كه تا پيش تخت شه آمد وزير
به دو گفت سلطان كه اى پيشبين * چرايى تو با ديگران در كمين
مرا در خزينه نماندست زر * چه « 3 » دارى بدين جا جز از دردسر
نويسى به انطاكيه نانشان * ستانى به تيغ [ غضب ] جانشان
چنين داد مرد سخندان جواب * كه اى شاه از كار من رخ متاب
من اينجا نشستم كه تا شاه دين * كند بر من و كار من آفرين
كسانى كه بازارگانى دهند * همين جايگه سيمشان مىدهند
نكردم من اين جسر بىنام تو * چو شد توسن آسمان رام تو
ز اقبال شد كارهاى تو راست * ز انطاكيه تا به جيحون توراست
چو ز اين بگذرد روزگار دراز * بگويند از اين قصه هر جاى باز
نماند كسى نام ماند بهجاى * ببايد شدن ز اين سپنجىسراى
بزرگان داننده و پرهنر * نويسند اين را به تاريخ در
بدانند شاهان باداد و راست * كه ملك شما از كجا تا كجاست
چو بر چارصد رفت هشتاد و يك * بر آن شاه شد آفرينخوان ملك
سرافراز سلطان چو چرخ بلند * به انطاكيه رفت از اوزكند
به نزديك درياى مغرب به ناز * بپرداخت سلطان دو ركعت نماز
هامش
( 1 ) كى
( 2 ) در متن اصلى اين مصراع با مصراع اول بيت بعد جابهجا شده است .
( 3 ) كه