ملكشاه با فتح و مال جهان * به همدان شد از دشت رى ناگهان
زبان سران گشت بر شه « 1 » دراز * كه از ما شدى خسرو و سرفراز
تو اين فتح و نصرت ز ما يافتى * بدانديش را دست برتافتى
زيادت كن اى كامران خوان ما « 2 » * كه تازه ز مهر تو شد جان ما
به نزديك دستور رفتند تيز * بگفتند اين داستان پرستيز
كه گر شاه ما را ندارد نكو * بتابيم يكيك سران روى از او
از اين پس ز قاورد گيريم ياد * بدادند از اينجا سر او به باد
به ميران وزير سراينده گفت * كه امشب بگويم من اندر نهفت
به سلطان كه نان پاره افزون كند * به درگاه اين خيل موزون كند
شب تيره دستور شد نزد شاه * بگفت آنچه بشنيده بود از سپاه
ز لشكر ملكشاه انديشه كرد * بفرمود تا زهر در آب سرد
فشردند و بر وى نهادند قند * به قاورد دادند در زير بند
فروبرد و جانش برآمد ز تن * ز قاورد كوتاه كردم سخن
سپاه بزرگان فراز آمدند * به نزديك دستور بازآمدند
جواب سخنهاى خود خواستند * به گفتن زبان را بياراستند
چنين داد دستور دانا جواب * كه امشب نبد گفتن آن صواب
شهنشاه سلطان پر از درد بود * برآنم كه از بهر قاورد بود
ورا زهر بودست زير نگين * بخوردست و مردست پردرد و كين
سخن چون رخ شاه بىرنگ بود * نشايست گفتن كه دلتنگ بود
. . . . . . . . . . . . اكنون بگويم به شاه * چو از كار آگاه گشت آن سپاه « 3 »
پراكنده « 4 » گشتند از بيم جان * نيارست بردن كسى نام نان
چو ز آنجا يكى پيشتر شد دو ميل * دو فرزند او را كشيدند ميل
چو بر چارصد رفت هفتاد و يك * به شهر سمرقند شد چون ملك
ملكشه حصار سمرقند داد * بزرگان آن بقعه را بند داد
سرانجام آن شهر بستد به زور * چو يارىدهش بود كيوان و هور
هامش
( 1 ) سر از كشت تر شد
( 2 ) تازى
( 3 ) پناه
( 4 ) برانكنده