جز از وى بدش نه برادر دگر * يكى ز آن همه برنياورد سر
هم از رأى و تدبير دستور بود * كه چشم بد از روى او دور بود
پس از مرگ البارسلان شاه دين * عمش بود قاورد « 1 » بىآفرين
ز كرمان بياورد خيلى گران * گرفتند گيتى كران تا كران
به سوى عراق آمد آن بدنشان * به گردش فراوان ز گردنكشان
همىگفت گيتى از آن من است * بسى چرخ بر آستان « 2 » من است
ملكشاه شد آگه از كار عم * دلش مانده سرگشته در غار غم
سپه گرد كرد و روان شد چو گرد * زمين گشت يكسر پر از اسب و مرد
چو آن هردو لشكر به هم بازخورد * دل بددلان شد پر از رنج و درد
ز خيل ملكشه « 3 » سوارى دلير * به ميدان درآمد به كردار شير
ز قاورد يل نامور مرو خواست * سر نيزه با آسمان كرد راست
سوارى برون شد ز قاورديان * تو گفتى مگر بود شير ژيان
چو نزديك خصم دلاور رسيد * بزد دست و شمشير كين بركشيد
ملكشاه آن شير غران چو برق * بزد تيغ بر فرق او گشت غرق
به دو نيم كرد آن تن ژندهپيل * همان هردو را از كميت و نبيل
بيفتاد بر خاك اسب و سوار * چو قاورد آن ديد شد سوگوار
چو ديد آنچنان دست و تيغ عظيم * دلش گشت از زخم محنت دو نيم
به دل گفت نه جاى استادن است * گه رفتن و زاد ره دادن است
بگفت اين و ز آنجاى بنمود پشت * از آن جستوجو يادش آمد . . . . .
به راه اندرون شه گرفتار شد * به دو روز روشن شب تار شد
نهادند برپاى قاورد بند * نشاندند در خيمهاى مستمند
غنيمت گرفتند از اندازه بيش * نهادند آن جمله برجاى خويش
شتر بود زير خزينه هزار * كه كردند آن جايگه بر قطار
سلاح و سلب را ستاره « 4 » شناس * به تخمين ندانست كردن قياس
هامش
( 1 ) قاورد بن چغر بيگ ميكائيل بن سلجوق در سنهء ثلث و ثلثين و اربعمائه از قبل عم خويش حاكم كرمان شد . حبيب السير ، 2 / 537 .
( 2 ) بداستان
( 3 ) ملكشاه
( 4 ) ستان