كنونش به مرو اندرون بازجوى * به خاك اندرون گشته بىرنگوبوى
حيات ابد جوى از اين آب و خاك * بكن اندرون دل از شرك پاك
بپرداختم كار البارسلان * مدد خواهم از جان روشندلان
كه تا از ملكشاه گويم سخن * بپردازم اين قصه در انجمن 310
سلطان ملكشاه بيست و دو سال سلطنت كرد
ابو الفتح سلطان ملكشاه « 1 » شاد * بهجاى پدر تاج بر سر نهاد
ملكشاه فرزند البارسلان * كه چون او بود شهريارى كلان
شهى بود جبار بىمثل و يار * به دل نامدار و به تن كامكار
مهيا ورا ملك و اسباب و گنج * به دو داده ايام بىدرد و رنج
موفق به تأييد يزدان پاك * مؤيد به توفيق داراى خاك
جهانگير بود و جهاندار بود * ز دور فلك نيك در كار بود
پدر باغ بنشاند ، او خورد بر * بدانديش را كرد زيروزبر
شهان تخت كردند او برنشست * به آسانى آورد گيتى به دست
بد ايام او سلطنت را بهار * وز او گشت دست شهى بر كنار
جوانى آن دولت ايام اوست * ز سلجوقيان نيكتر نام اوست
رعيت از آن شاه خشنود بود * نبد مثل او زير چرخ كبود
به داد [ و ] دهش گيتى آباد كرد * شب و روز با عاجزان داد كرد
به ايام او عالم آباد بود * ز بند بلا مردم آزاد بود
به كام دل خويشتن اسب تاخت * به چوگان اميد جان . . . باخت
به هرجا كه آن شاه رخ مىنهاد * عدو را همىبست و گيتى گشاد
از آن پيش كاو با عدو كارزار * بكردى ، شدى خصم را كار ، زار « 2 »
نبد خسروى مثل او در جهان * نه در آشكارا ، نه اندر نهان
وزيرى به ملك اندرش چون نظام * حسن آنكه ز او يافت گيتى نظام
هامش
( 1 ) سلطان معز الدين ملكشاه بن عضد الدين البارسلان ( جلال الدنيا و الدين ابو الفتح ملكشاه ) .
تاريخ سلسلهء سلجوقى ، 63 .
( 2 ) كارى از