برآورد فرياد و افغان و گفت * كه اى شاه بادانش و عقل جفت
همان كن تو با قاتل پور من * كه من كردم آن روز اندر « 1 » چمن
بكشتم بدانديش باب تو را * عيان كرد رنگ و شتاب تو را
چو بشنيد سلطان درآمد ز جاى * به اسب اندرآورد چون پيل پاى
بيامد به نزد حرم شهريار * سواران به گردش بر از ده هزار
قماج « 2 » آنكه بد حاجب خاص شاه * شد اندر حرم با گروهى سپاه
بزد دست و بگرفت موى غلام * نكرده مگر بر خليفه سلام
خليفه به دو گفت كاى نامدار * درم گير از من كنون صد هزار
نگهدار هان حرمت اين حرم * مكن خاطر مقتدى را دژم
نپذرفت سيم و كشيدش برون * فكندش همان جاى بر خاك و خون
برآورد سلطان ملكشاه تيغ * روان بر سر ترك زد بىدريغ
به زخمى بينداخت از تن سرش * به دو آفرينخوان شده لشكرش
به جامع چنين گفت كاى خوبكيش * بيابى ز يزدان مكافات خويش
هنوز اين مكافات كار تو نيست * در اين عهد گير . . . . . . . . . . . . . . .
بزرگان چنين كارها كردهاند * غم چاكران ز اين نشان خوردهاند
كنون حرمت پير و برنا نماند * نشايد از اين بيشتر خون فشاند
چنان شهريارى به بازى برفت * به دست سگى ، شير غازى برفت « 3 »
مكن تكيه بر ملك و مال جهان * كز اين بازى آرد برون از نهان « 4 »
در آن رنج سلطان دو هفته بزيست * بگو ايمن از تيغ ايام كيست
چنين كرد دستور فرخنده ياد * به نزد بزرگان با دين و داد
كه آن دم كه سلطان دين زخم خورد * دلم گشت از دست دوران به درد
من و گرزها ( ؟ ) بين پريشان شد [ يم ] * سراسيمه در پيش سلطان شديم
چنين گفت آن روز سلطان به من * چو بگشاد لب در صف انجمن
هامش
( 1 ) در
( 2 ) از آنكه سلطان سنجر از قتل قماج و ملك اشرف خبر يافت باستصواب امرا عنان عزيمت . . .
حبيب السير ، 2 / 511 .
( 3 ) برست
( 4 ) نهار