ز فرمان البارسلان گشته بود * فراوان سپاه ورا كشته بود
فرستاد سلطان سوارى هزار * گرفتند آن قلعه را در حصار
به دو روز آن قلعه را بستدند * بدان بوموبر آتش اندر زدند
در آن قلعه يوسف گرفتار شد * به دو ، روز رخشان شب تار شد
ببردند آن مرد را بستهدست * بر شاه مانندهء پيل مست
چو شد برزمى نيك نزديك تخت * بپرسيد از او خسرو نيكبخت
ز چيزىكه پرسيد اندر نهفت * برزمى ز شوخى جوابش بگفت « 1 »
بفرمود سلطان به دژخيم زود * كه از وى برآور همى جان چو دود « 2 »
چو نوميد شد مرد از كار خويش * نديد او جز از دست دل بار خويش
يكى خنجرى آبگون بركشيد * به قصد شهنشاه سر دركشيد
چو آهنگ سلطان آفاق كرد * برفتند از جاى مردان مرد
كه تا دفع بدخواه سلطان كنند * به گرز گران گردنش بشكنند
بفرمود سلطان كه باشند دور * از آن مرد بدرگ چو آن سلم تور
من او را زنم گفت حالى به تير * ز خون خاك ميدان كنم آبگير
كمان كيانى برآورد شاه * خطا كى شدى تير آن دينپناه
رها كرد تيرى نيامد بر او * دژم كرد شاه جهانبان بر او
بينداخت از پشت تيرى دگر * بر او زد ، و ليكن نشد كارگر
قضا و قدر دست سلطان ببست * كشنده در او رفت خنجر به دست
دو خنجر بزد بر بر شهريار * روان گشت خون از بر نامدار
فزون بود گردش غلامى هزار * به دست همه تيغ زهر آبدار
نجنبيد از آن جمله يك تن ز جاى * قضا و قدر بستشان دست و پاى
يكى مرد فراش « 3 » جامع به نام * ز شهر نشابور بود بد خويشكام
بزد ميخكوبى بر آن مرد شوم * سرش كرد برجاى مانند موم
به ايام سلطان ملكشه درشت * غلامى بشد پور او را بكشت
به بغداد بگريخت اندر حرم * بشد نزد شه مهتر محترم
هامش
( 1 ) نذر
( 2 ) كه از روى برادر همى جاى درد
( 3 ) ناگاه جامع فراش سر آن منكوب را به زخم ميخكوب پريشان ساخت . حبيب السير ، 2 / 490 .