به اورميه كوهى است نامش بر او ( ؟ ) * يكى شيخ بر كوه بىزور ناو ( ؟ )
نخوردى به ماهى يكى پاره نان * و ليكن زدى در . . . . . . . . . . . . . . . .
بد آن پير فرزانه را حمزه نام * به نزديك او شد شه خويشكام
چو نزديك آن پير شد دردناك * بماليد شه پيش او رخ به خاك
مدد خواست از همت مرد پير * به البارسلان گفت دانشپذير
كه اى ترك با هيبت كامكار * تو آنجا كه خواهى شدن آشكار
براى خدا مىروى جنگجوى * و يا آن ملكت « 1 » به من بازگوى
ز بهر خدا مىروم ، گفت شاه * نه آن بهر شاهى و تخت و كلاه
به دو گفت آدينه كن كارزار * كه گردد عدوى تو افگار و زار
در آن دم كه بر منبر آيد خطيب * بگيرد دماغ فلك بوى طيب « 2 »
تو بر قلب دشمن زن اى شيرمرد * برآرد فلك از عدوى تو گرد
به صبر و سكون خصم را بسته كن * سران را به شمشير پابسته كن
ز گبران سپه بود سيصد هزار * بر اسبان فربه ميانها ، سوار
چو آمد به نزديك اردوى « 3 » شاه * گهرپاش مىكرد عرض سپاه
ميان اندرون بد غلامى ز روم « 4 » * كمانى به دست اندرش چون لزوم ( ؟ )
به چشم اندرآمد غلامش حقير * كه از لاغرى بود رويش حقير
به عرض اندرون گفت نايد غلام * كه هست اين . . . تن ما ز نام
به دو گفت سلطان كه بنويس نام * بدانم كه هست از فرنگ اين غلام
چو ما دشمنان را ز بن بركنيم * سپاه بدانديش را بشكنيم
به دست غلام اندر آن داروگير * شود پادشاه فرنگان اسير
چنان شد حكايت كه آن شاه گفت * برون كرد راز نهان از نهفت
چنان رفت البارسلان شهريار * كه آدينه بد ، گردش كارزار
در آن دم كه بد وقت بانگ نماز * رسيد آن دو لشكر به يك جا فراز
چو البارسلان لشكر روم ديد * به كردار شير ژيان بردميد
بزد آنچنان بر سپاه فرنگ * كه بپريد از روى خورشيد رنگ
هامش
( 1 ) مملكت
( 2 ) بكرد دماغ فلك بوى طب
( 3 ) ارزير
( 4 ) ايدون بد غلامى دروم